120

سلام

ایشااله که دل همه خوش باشه و شاد... هیچ دلی غم نداشته باشه.

من تمام این روزا ننوشتم،چون نفس نوشتن نداشتم.چون نه دستام،نه چشمام،نه ذهنم توانی برای نوشتن نداشت.

یه وقتایی یه اتفاقایی ناخواسته توی زندگی آدم میفته که نه مقصری و نه اشتباهی کردی.اما لازمه که تحت فشار باشی.اذیت بشی،غصه بخوری.له بشی. خب حتما لازمه،ما که نمیدونیم.بعدش میگیم حتما حکمتی داشته !!!!خب حتما همینطوره.چه میدونم والا!!!

اوایل اردیبهشت همسرم خیلی محترمانه از طرف یکی از ارگانهای ن.ظ.ا.م دعوت شد به اصفهان برای رفع مغایرت مدارک شخصی .خب ایشون هم بلیط گرفت و رفت برای رفع مغایرت.اما بدون هیچ خبر و آمادگی قبلی،بازداشت شد.ملاقاتش ممنوع ،تلفن هم هر سه چهار روز یکبار در حد یک دقیقه!

چندروز اول دلخوش بودم به اینکه نهایتا چهارپنج روزه میاد.اما امروز و فردا بود که میشد.هیچ دلیل روشنی وجود نداشت.تااینکه معلوم شد موضوع اصلا شخصی نیست و مسئله مربوط به شرکتی هست که همسر اونجا کار میکنه.شرکت شبانه روز پیگیر بود ،هیئت مدیره شرکت اعلام امادگی به دادگاه کرده بود برای رفع هرنوع اتهام از همسر،ازهیچ تلاشی دریغ نمیشد وکیلهای خوب،آمادگی سپردن هر مقدار وجه نقد و وثیقه،اما مگه اون ارگانه ول کن بودن.فقط میگفتن ما به ایشون احتیاج داریم.

خب تصور کنید چه به روز منو خانواده هامون اومد.وحشتناک بود!هیچ کاری نمیتونستیم بکنیم،از همه بدتر،مرجع قانونی میگفت ایشون هیییییچ گناهی ندارن،فقط در بررسیهامون بهش احتیاج داریم.واااااای هیچ کاری از دست کسی ساخته نبود.

فقط انتظار میکشیدیم .حتی وقتی دستشوئی میرفتم موبایلمو میبردم که هرلحظه شاید همسرم زنگ بزنه و درحد 1 یا 2 دقیقه باهاش حرف بزنم.

خب همه این روزا بااین حال و شرایط بارداریم، مثل آواره ها بودم.توی خونه خودم که نمیتونستم جای خالی همسرو تحمل کنم....خونه مامانم اینا همه غمزده وگریون و  پریشون...خونه مادرشوهر هم دور و سخت بود واسم و اینکه غر غر و کنایه و اعصاب خوردی.... 

یه روزم پدرم رفت اصفهان.یه روزم من با حال وروز داغون همراه پدرشوهر ومادرشوهرم رفتم اصفهان.ولی کاری از کسی برنمیامد. که ای کاش نرفته بودم.مادرشوهر اعصاب واسمون نذاشت ،خودشو که به دیوانگی میزنه،یادش میره موجودیه به اسم انسان...ولی خب باهر سختی بود سعی کردم جو وشرایط آروم باشه که دیگه بیشتر ازین اعصابمون بهم نریزه.

بالاخره بعداز 21 روز،همسر دیشب برگشت و هنوز هم نفهمیدم با چه اجازه و دلیلی،این ظلم و بی رحمی رو درحق ما کردن. سختی و بلاتکلیفی و بیخبری و محرومیت هاش بماند،چه کسی جوابگوی 21 روز عمر همسره؟با چقدر پول و مقام و پست میتونن این لحظه های سخت رو برای همسر وخانوادش جبران کنن؟؟؟اصلا جبران میشه؟؟؟

واقعا عجیبه...اون بیچاره ای که بیکاره،درگیر مسائل ومشکلات بیکاری و غصه هاشه.اون بیچاره ای هم که کار داره و شب و روز در تلاشه، گرفتار تصورات وتوهماتی میشه که تا بخواد مسائل روشن بشه،باید بیخود روزهای عمرشو توی بازداشت بگذرونه!!!!

خلاصه که هرچی بود اصلا دوست ندارم از حال و روز و اشکها و فشارواسترسها و بیخبریهای روزهایی که بر من گذشت ،از شرایط بد و سختی که همسر توی اون روزا تحمل کرده بنویسم....،هرچی بود تموم شد.خدا نصیب هیچ کس نکنه.

/ 17 نظر / 50 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مونا مونا

هدیه جان واقعا ناراحت شدم ولی خداروشکر که الان همه چیز اوکی شده و همسری ات برگشته. تو الان حامله ای و دعات گیراست. خصوصا که در این مورد دل شکسته هستی. برای تمام زندانی های بیگناهی که روزهای عمر و جوونی شون رو دارن تو زندان سپری م یکنن دعا کن که هرچه زودتر به آغوشه خانواده هاشون برگردند.

اسفندونه

الهی شکر که به خیر گذشت. خیلی به فکرت بودم[لبخند][لبخند]

آشتی

سلام عزززززززززززیزم. بمیرم الهی. تو این دوران، با این حال و روزت! این دیگه چی بود آخه!!!!!!!!!! شنیده بودیم کسی که گناهکاره رو میگیرند! ولی اینکه به کسی احتیاج دارند، اونجوری حصرش می کنند، این دیگه چه صیغه ایه! به قول خودت، کی میخواد جواب این ظلم رو بده!!!!!!!! بمیرم که چه حالی داشتی. حالا من همه اش میگفتم هدیه تنبل شده و استراحت میکنه!!!!!![خجالت] بمیرم که اینقدر سختی کشیدی. خدا رو شکر به خیر گذشته. ولی آخه این چه مدلشه؟! خدایا کمک کن به همه![بغل]

نگار

سلام نگارم از خواننده های خاموشت خیلی برات ناراحت شدم خدا را شکر به خیر گذشت مطمین باش هیچ کار خدا بی حکمت نیست استرس نداشته باش برای اون بچه خطر داره من دوران بارداریم خیلی سختی کشیدم و استرس داشتم الان پسر ۱۴ سالم ترسو هست مدام هم سر درد داره دعا و قران بخون توکلت به خدا باشه

عمه

الحمدالله .بخیرگذشت.

شمیم

سلام عزیزم الهی بمیرم چقدر بهت سخت گذشته!!!اونم با شرایط یه خانم بارداااار!!!! خدا ازشون نگذره که به هیچی فکر نمیکنن....دلم گرفت هدیه اما انشالله از این به بعد روزهای خوب بارداری رو در کنار همسر و خانواده مهربونت بگذرونی بی دغدغه و ناراحتی....

غ ـزل

خدا رو شکر بخیر گذشته امنیت در حد تیم ملیه هاااا

آسمان هستی

بازم خدا روشکر به خیر گذشت دلمون به تاب افتاده بود امیدوارم هیچ وقت دیگه از این اتفاقا براتون نیفته. ولی دیگه فکرشو نکن عزیزم

مامان آراد

سلام عزیزم... خیلی خیلی تبریک میگم بابت خانم طلا[قلب][قلب] ایشاالا به سلامتی قدم رنجه کنه و خوشبختیت کامل بشه...[گل][گل]

آوا

الهی ....حالا بارداری خودش به تنهایی اینقدر استرس را هست دیگه این اتفاقا هم ..... حتما خیر و صلاحی بوده ...خودتو بیشتر از این داغون نکن راستی نقل مکان کردم اینجاسلام Ava-life.blogsky.com