115

سلام سلامبغلماچعید شما مبارک،صدسال به این سالهاقلب

ایشااله که سال جدید سال آرزوهای خوب هممون باشه.

ایشااله که به همه خوش گذشته باشهقلبواسه ما که بد نبود،خداروشکر....

شب سال تحویل که به زور تا ساعت 1 بیدار بودیم و بعدش دیگه داشتیم از خواب هلاک میشیدیم،موبایلمو گذاشتم ساعت 2 زنگ خورد،و واسه تحویل سال بیدار بودیم...من دوهفته قبل از همسر عیدی گرفته بودم،(وجه نقد تپل!!!نیشخند)نمیگم چقدر!چون بعضیا میان دعوام میکنن که مادی هستمو چه لزومی داره مبلغ بگمو.....ناراحتولی خب عیدی سرهفت سین خیلی مزه ش بهتره.به همسر گفتم بهم عیدی بده بازم...گفت چی دوست داری؟؟گفتم پول نو از لای قرآن.بهم یه  50 تومنی(ببخشید که مبلغ گفتمنیشخند) نو داد.

ساعت 3 خوابیدیم.ساعت حدود 9صبح با سردرد وگرسنگی از خواب بیدارشدم.مثل موش خودمو رسوندم به شیرینی و آجیل و هله هوله،خوردم که غش نکنم. همسر هم پاشد وصبحانه املت پخت و خوردیم.

ساعت 10:30 همسر رفت توی حیاط ماشینو شست و منم کم کم آماده شدم،آرایش کردم و لباسای عید پوشیدمنیشخند و ساعت 11 رفتم پایین...خونه مادرشوور...از در که اومدم بیرون،بوی قورمه سبزی تا بالا میومد...گفتم خدا کنه بوی غذای مادرشوور باشه و مرغ و کباب و این چیزا نپخته باشهلبخندکه اتفاقا همینطور هم بود،ناهار قورمه سبزی بود.خوشمزه

همسر ازم خواسته بود که عیدی هاشون رو که کنار گذاشته بودیم،من بهشون بدم. منم مثل یه عروس خوووووب ومهربوننیشخند،عیدی پدرشوهر (پیرهن و اودکلن)و مادرشوهر(کارت هدیه) و اون دوتا بچه رو (پول)بهشون دادم.مادرشوهر خارجی!!!هم مثل هرسال عیدی دلار داد به منو همسرلبخند

یه نیم ساعتی که نشستم دیدم سردرد دارم و حالت تهوع،داشتم خفه میشدم،بااینکه باد خنک میزد توی خونشون،من گرمم شده بود و داشتم سکته میکردم... که همسر گفت شاید لباسات راحت نیست،منم سریع رفتم بالا یک عدد پیراهن گششششششاد آبی نخی پوشیدم و خخخخخخخخخیلی حالم بهتر شد.ناهار خوردیم و طبق عادت جدید غذایی که پیدا کردم،در حد ترکیدن،ماست و خیار و دوغ خوردم و دیگه تکون نمیتونستم بخورم.همونجا خوابیدمخواب

 بعدش رفتیم بالا حاضر شدیم رفتیم خونه مامانم اینا ،البته قبلش رفتیم دیدن مامان بزرگم،که خونه خاله بزرگه بود،دوساعتی نشستیم وشوهرخاله بهم عیدی داد و همسر به نوه های خاله عیدی داد و دیگه واسه شام رفتیم خونه مامانم اینا.....خخخیلی خوش گذشت.همسر عیدی مامانم(کارت هدیه) و بابام(پیرهن وکت) و خواهرارو(پول)داد،البته به بابام هیچ وقت عیدی نمیدادیم اما امسال بابا و همسر که باهم رفته بودن خرید کرده بودن،همسر کل خریدارو حساب کرده و بابا هرکاری کرد،همسر ازش پول نگرفتو گفت عیدی!!!

تولد بازی دوسالگی فراز هم بود، باباش براش یه ماشین برقی خریده بود،دیگه فراز رفته بود نشسته بود توش و رانندگی میکرد و هیچ کسو اصصصلا تحویل نمیگرفت.عصبانیلبخند

روز دوم عید(یکشنبه) از صبح خونه بودیم،همش خواب بودم و چرت میزدم و کسل و بیحااااال!!!!خمیازههمسر هم بیحوصله بود،عصر گفت پاشو بریم بیرون هوا بخوریم،مریض شدیم توی خونه.هوا خیلی سرد بود،بارون هم گرفت،ولی خیلی خوب بود،کمی خیابونگردی کردیم و شام از عطاویچ یه غول دونفره خریدیم و رفتیم خونه خوردیم.و بعدش خیلی سریع خوابم برد.خواب

روز سوم (دوشنبه) بعداز ناهار با همسر رفتیم عیددیدنی خونه عموی من.مامانم اینا ناهار اونجا بودن،ولی ما واسه ناهار نرفتیم،دوسه ساعتی نشستیم و برگشتیم خونه خودمون.چون قرار بود مادرشوور اینا بیان خونمون عید دیدنی.سرراه رفتیم یه بوتیکی که لباس حاملگی داشت،همسر چندوقت بود دیده بود و همش اصرار داشت که بریم ازش لباس بخرمچشمکدودست لباس بیرون خریدم،چنددست هم تو خونه ای،خخخیلی خوشگل وعروسکی و گوگولین،ولی خخخخیلی گرون تر از لباسای معمولی هستن،چرررررررا؟؟؟؟

هرچند همسر انقققدر ذوق داشت که اصلا قیمت نمیپرسید و براش مهم نبود.فقط هی میرفت لباس میاورد توی پرو و میگفت اینم بپوش قشنگه..خندهحتی لباس زمستونی هم آورد،که من صدام درومد که بابا کل دوره من توی تابستونه،زمستونی واسه چی میاری؟؟؟عصبانیتازه به خانوم فروشنده قول داد  که بازم میایم هوا که گرم شد لباس خنک لازمه...نیشخند

خلاصه خرید کردیم و ساعت 7:30 رسیدیم خونه.همسر گفت مامانم اینارو شام هم نگهشون داریم؟گفتم آره اگه دوست داری!!! گفت ولی غذا درست نکنیم،سخته،از بیرون بگیریم.منم گفتم خوبهلبخندورفت از بیرون غذا گرفت و اومد.منم ماست و خیار!!!!سالاد و ترشی و سبزی و اینا رو آماده کردم.تشویق

البته خوبیش اینه که مادرشوهر اینا کلا 4 نفرن،پدرشوهر و مادرشوهر و دوتا بچه 11 ساله و13 ساله.لبخنداینه که پذیرایی ازشون اصلا سخت نیست.علی الخصوص که مادرشوهر از اینایی نیست که بشینه و کار نکنه،ولش کنی،خونه تکونی هم میکنه میرهخندهولی خب منو همسر بهش اجازه نمیدیم و همش میگیم شما اومدی مهمونی برو بشین!!!!!!!عصبانیاوایل خیلی شاکی میشدم که چرا همش میاد توی آشپزخونه و سرک میکشه،اما الان هم اون میدونه که من خوشم نمیاد هم من میدونم که از فضولی نیست،مدلش اینه .نمیتونه بیکار بشینه.ولی خب دیگه خیلی رعایت میکنه.بیچاره میدونه بنده هاپو تشریف دارمخجالتپذیرایی و شام و عیددیدنی دوساعتی پیش ما بودن و بعدش رفتن.لبخندولی دیگه عیدی ندادننیشخندزبان

راستی فکر کنم مادرشوهر با دخترش،زدن به تیپ هم،بازم.همیشه دختره ازروز اول عید میومد خونه مادرش میموند تاااااااااااا 13 بدر.اما امسال اصلا حتی عیددیدنی هم یه سر نیومده خونه مادرش.حالا مادرشوهر فعلا با من خوب شده و اون روز عید سر ناهار بهم میگفت هدیه جون از دخترم بیشتر دوستت دارم،انقدری که تو توی این مدت،به من محبت داشتی ومهربونی کردی،دخترم واسم نکرده.......تعجبومن متعججججججب!!!دهنم باز مونده بود...جل الخالقسوال منم گفتم:خواهش میکنم من کاری نکردم براتوننیشخندکلی دعا و قربون صدقه چشم و ابرو و قد وبالای من رفت و هرچی از دهنش درومد به دخترش گفتخندهولی من هیچی نگفتم و با یه لبخند کمرنگ،فقط نگاش کردم....فقط اینو میدونم که اون اوایل ازدواجمون هم از دخترش شاکی بود و قربون صدقه من میرفت ولی بعدش به پشتیبانی از همین دختر و دروغ هاش بود که من و همسرو اون همه عذابمون داد.....و به من گفت هرچی باشه ما مادرودختریممتفکراینه که دیگه دارم یاد میگیرم نه بابت پرخاشگری هاش خودمو عذاب بدم و نه بابت قربون صدقه رفتن هاش قند تو دلم آب شه.لبخند

روز چهارم(سه شنبه) بعداز شام،خواهرم همسرش و فراز اومدن خونمون عیددیدنی،اول یه سر رفتن خونه مادرشوهر،بعدش دیگه اومدن بالا و تا دیروقت بودن و بعدش دیگه رفتن.ماشاله فراز دیگه هیچ جا غریبگی نمیکنه و وقتی میرسه،اصصلا یک ثانیه هم روی مبل نمیشینه،از همون اولش شروع میکنه به بپر بپر و بازی و شیطونی.به هیچچچچچ وجه هم بغل کسی نمیره و به کسی بوس نمیده!!!!تخس شده خیلی.شیطانبا قاشق سماقو ریخت توی تنگ ماهیا،آب تنگ رو ریخت توی سمنو.وقتی رفت،هفت سینی وجود نداشت.نیشخندهمسر هم باهاش همکاری میکرد... 

امروز هم با همسر اومدم سرکار.شنبه وقت سونوی غربالگری دارم.تنها باید برم،احتمالا با مامانم برم.همسر قراره مادرش اینا رو ببره خونه یکی از فامیلاشون شهرستان.فکر میکنم اونا بمونن و همسر برگرده.خب یه کمی ازین بابت ناراحتم ولی خب از طرفی هم اونا غیر از همسر کسی رو ندارن...ناراحتاز بابت رفت و آمد به جای دور،محتاج همسرن....خودخواهیه که توقع داشته باشم بشینن توی خونه و هیچ مسافرتی نرن.

فعلا مجبورم این شرایط رو تحمل کنم.

شاید منم با مامانم اینا برم شمال.همسر هم بعدازینکه مادرش اینارو گذاشت بیاد پیش من.شایدم منتظر بمونم تا همسر برگرده باهم بریم شمال.شایدم اصلا مسافرت نرم،نمیدونم.

امروز قراره بریم خونه پسر خاله همسر،عیددیدنی،انقققدر بدم میاد ازین پسرخالش و زنشناراحتخداکنه که خونه نباشن.نیشخند

خب من دیگه کم کم برم زنگ بزنم شوور بیاد دنبالم بریم خونه بخوابم.امیدوارم که بقیه تعطیلات هم به همه خوش بگذرهماچ 

 

 

/ 5 نظر / 38 بازدید
عمه

سلام.سال نومبارکhttp://harkat.com/view/e5dfaed3-9c89-4ed3-b764-9e66abbfa9b2

اسفندونه

عيدت مبارك[ماچ] خسته هم نباشي بابت مهمونداري... انشاالله مادرشوهرت به راه اومده[خنده] حال ني ني چطوره؟[ماچ] چقدر ديد و بازديد عيد خستم كرده[عصبانی]

نسیم

عزیزمی..................... ایشالا خوب خوب باشی...نی نی جونمون و ببوس..دلم واست تنگ شده بود.................. باقی تعطیلات خوش بگذره عشقم

آشتی

سلامو سال نو مبارک خودت و نی نی و همسرت باشه. شکر خدا بهت خوش گذشته. میگم خیلی آرومتر شده ها. می بینی! مادرشوهرت که خوبه، انرژی مثبتش رو میگیری. البته خودت هم از قبلش راحت تر شده بودی! ایشالا رابطه همینطوری خوب بمونه.

مونا مونا

سلام هدیه جان عیدت مبارک عزیزم انشااله امسال به سلامتی بارتو زمین بذاری و خدا یه فرشته از اون فرشته های نابش نصیبت کنه