3

بندر انزلی

13 روز بعد از عقدمون با همسرم رفتیم بندرانزلی،ناهار خونه مادرهمسرخوردیم وبعدش حرکت کردیم ساعت حدود8 شب بود که رسیدیم به انزلی ، از قبل همسری هتل رزرو کرده بود،یه هتل شیک کنار دریا.هیچ کس جز خواهرم وشوهرش نمیدونست ماکجاییم همه فکر میکردن ما اون شب مهمون خواهرم اینا هستیم .

اولین شبی بود که بعد از عقدمون پش هم بودیم،شام توی هتل کنار ساحل خوردیم،بعدش رفتیم به اتاقمون که خیلی خوشگل بود یه عالمه دوتایی باهم حرف زدیم،حرفای خوب !البته من که نه،همسری یه عالمه حرفای خوب درگوشم گفت،قولهای خوب داد نازمو کشید بهم اطمینان داد که دوستم داره و تا ابد کنارم همون قدر مهربون میمونه،و یه عالمه حرفای دیگه که نمیدونم چرا اصلا حرفاش یادم نمیاد فقط یادمه که خیلی قشنگ میگفت.پنجره اتاقمون رو به یه ساحل خیلی قشنگ بود وهمینطور که شوهرم واسم حرفای قشنگ میزد صدای موجهای دریا مستم کرده بود واون شب چقدر احساس کردم که خوشبختم و از ته دل آرزو کردم همه دخترا به اندازه من خوشبخت بشن.واز صمیم قلب خدارو شکر کردم...

گاهی وقتا دلم میخواد اینارو بنویسم که به خودم یادآوری کنم که یادم نره گاهی چقدر  خوشبختیم.خدایا شکرت

 

/ 2 نظر / 25 بازدید
آرسی

ای شیطونا... خدا رو شکر عزیزم

انا

سلام دوست عزیز تاره با وبلاگت اشنا شدم و از قلمت خیلی خوشم اومده اگه ممکنه به منم رمز بده امیدوارم دوستای خوبی برایهم بشیم