117

سلام

روز اول کاری بخیرو خوشی.ما که از 5 فروردین اومدیم سرکار.ولی خب رسمیش امروزه دیگه.

ایشااله که به همه خوش گذشته باشه.

خب روز چهارشنبه که سرکار بودیم و رفتیم خونه ،من خیلی خسته بودم،رفتم خوابیدم.واسه مادرشوهر مهمون اومده بود،همسر رفت پایین پیششون و واسه اینکه بالا نیان،گفته بود بهشون که خانومم خونه نیستنیشخندبه مامانش اینا هم گفته بودهدیه حال نداره.

پنج شنبه که خونه بودیم ،از صبح غصه دار بودم،قراربود فرداش،یعنی جمعه صبح،همسر مادرش اینا رو چندروزی ببره مسافرت ومن خونه مامانم اینا بمونم.ازین بابت خیلی غصه دار بودم.ولی چه میشد کرد؟؟؟؟؟ناراحتقراربود ببره بذارتشون و خودش برگرده و بعداز چندروز دوباره بره دنبالشون!!!!!!

دیگه شب،عیددیدنی واسه شام رفتیم خونه خواهرم.مامانم اینا هم بودن.خوش گذشت،قراربود بعدش همسر منو بذاره خونه مامانم اینا،که فرداش قرار بود بره.ولی موندم خونه خواهرم،پیش فراز.همسر هم رفت خونه که فردا صبح حرکت کنن برن.

فرداش تا ظهرخونه خواهرم بودم،قراربود برن شمال،منم رفتم خونه مامانم اینا.

مامانم اینا واسه شام دعوت بودن خونه خاله کوچیکم،ولی من چون همسر نبود،نرفتم.من دقیقا برعکس همسرم،خونه هیچ کس از فامیلامون نمیرم اگه شوهرم نباشه،ولی اون بامادرش اینا همه جا میره.یعنی مادرش ازش میخواد که حتما باید بره.

خلاصه،خواهرم موند پیشم و باهم رفتیم بیرون خیابونگردی و شام خوردیم و برگشتیم خونه.

خب مامانم اینا هم برنامه مسافرت داشتن،به خاطر من نرفته بودن.و من همش غصه میخوردم که وقتی همسر برگشت،اگه مامانم اینا برن مسافرت،همسر هم بعدا بخواد بره دنبال خانوادش و اونارو از سفر بگردونه،من کجا بمونم؟چیکار کنم؟

ولی خب من یادم نبود،الان غیر ازمن یه جوجه هم توی دلم دارم که خدا خیلی به فکرشه،دقیقا به محض اینکه رسیدن شهر مورد نظر،همسر زنگ زد گفت که دارن برمیگردنتعجبنگفت چرا!!هنوزم نفهمیدم که چرا.چه اتفاقی افتاده بود که اینا 5 نفر آدم پاشدن راه افتادن رفتن یه شهر دیگه که یه هفته بمونن ولی دماغ سوخته برگشتننیشخند

من که بدجنس نیستم ولی اگه یه ذره به فکر من بودن،نباید امسال میرفتن،واجب که نبود،ولی خب منم که هیچی نگم خدا همیشه حواسش هست به همه چی.لبخند

القصصصصصصه روز شنبه نوبت غربالگری اولم بود،همسر دماغ سوخته که با لشگر شکست خورده آویزون در راه برگشت بودنخندهمن با مامانم رفتم سونوگرافی و غربالگری!جالب بود برام،بعضی خانوما حالشون بد بود،بعضیا با چند نفر اومده بودن،یه خانونه،باشوهرش،مادرشوهرش،پدرشوهرش  اومده بود و از استرس داشت غش میکرد،ولی من حالم خوب بود.تعجب کرده بودم، وقتی خدا هست،بنده چیکار میتونه بکنه؟؟؟؟؟این همه نگرانی واسترس و قشون کشی برای چی؟

نوبتم شد،یه آقای نسبتا جوان و مهربون،همین که اون دستگاه رو گذاشت روی دلم،گفت آفرین به نی نی چه پیشرفتی هم داره...قلبآروووم خوابیده بودقلبدهنش،گودی چشماش،گوشش،مماخش،خلاصه صورتش تشکیل شدهقلبوضوح صدای قلبش نسبت به سری قبل،خیلی بیشتر شده بودقلبگفت همه چی عالیه!!!لبخندازش پرسیدم جنسیتش معلوم نیست؟گفت نه هنوز! ولی شرایط به نفع دختره.قلبتوی 18 هفته که بیای بهت میگملبخند

خلاصه غرق خنده و خوشی شدم و تشکر کردم و اومدم بیرون.با مامانم رفتیم چندتا سیسمونی فروشی و کلی کیف کردیم،یه دست هم لباس نوزادی 5 تیکه سفید خوشگل خریدم که هم پسرونست و هم دختروونهقلب

دیگه شب هم موندم خونه مامانم اینا و فرداصبحش (یکشنبه)همسر اومد دنبالم رفتیم سرکار....روز دوشنبه و سه شنبه هم همینطور. سه شنبه عصر مامانم زنگ زد که بیان خونمون عیددیدنی یانه.منم گفتم بعله بیان حتما بیان.گفت ولی شام نمیایم،بعداز شام واسه عیددیدنی میایم،یه سر هم میریم خونه مادرشوور.گفتم باشه.فردا صبح زودش هم میخاستن برن شمال.

همسر زنگ زد به مامان بابام که وسیله هاتونو بردارین شب خونه ما بخوابین از همین جا برین سفر....اول قبول نمیکردن ولی همسر خیلی اصرار کرده بود وبابا دیگه قبول کرده بود ولی من نمیدونستم.

همون شب که بارون و تگرگ و طوفان بود...اولش رفتن خوونه مادرشوور،همسر اومد سوئیچ ماشین خودشو ازم گرفت که ماشینو جابه جا کنه و ماشین بابارو بیاره توی حیاط و من از همسر پرسیدم میمونن؟همسر گفت آررررره جیگگگرم مگه من میذارم برن؟؟؟قلبخخخخیلی خوشحال شدم.بعدش اومدن بالا و پذیرایی کردم و همسر رختخواب پهن کرد براشون و با مامان بابام تا 3 نصف شب یه فیلم قدیمی فردین دیدن ،منم با خواهرا ،واسه نی نی اسم انتخاب میکردیم. قلب

صبح همسر ساعت 6 پاشد رفت نون تازه و تخم مرغ رسمی و خوراکی صبحانه خرید و یه صبحانه مفصل آماده کرد ومنم کمکش کردم و مامان هم رختخابارو چید رو تخت...بعدش باهم راه افتادیم از خونه رفتیم،اونا مسافرت،ماهم سرکار...

خدامیدونه که من اون شب از خوشحالی تا صبح نخوابیدم...مادرشوهر هم کاری نداشت و خدا بخواد آرامش برقرار بود...لبخند

همون روز همسر واسم بلیط هواپیما گرفت که روز 12 فرودین عصر بیخبر رفتم رشت خونه خالمو همه رو سورپرایز کردم...مامانم اینا که خونه خواهرم،ماسوله بودن،شب که اومدن خونه خالم شوکه شده بودن از دیدن من...تعجب

همسر باهام نیومد چون 13 بدر حتما باید درکنار خانواده گرامیش باشه...به قول خواهرشوهر،که اون موقع که نامزد بودیم،میگفت آخه داداشم یه دونه پسره!!!انگار شوهر من چند تا شوهرهخندهخانوم خودش کل عیدو رفته مسافرت،بعد شوهر من مجبوره بمونه مواظب باشه به بچه های اون،بد نگذرهناراحتالبته که اینا روز 13،هیچ جا هم نمیرن،توی حیاط جوجه میپزن،میخورن،همین!ولی خب لابد واجبه که همسر باشه دیگهنیشخند

ولی خب همین که ناهار خورده بود راه افتاد اومد ماسوله خونه خواهرم. 2تا از خاله هام با شوهر و بچه هاشون ،مامان بزرگم،خانواده من،همه از شب قبلش اونجا بودیم.خونه ماسوله خواهرم وسط یه مزرعه خیلی بزرگه.همسر،ساعت 7 غروب،رسیدپیش ما ،ما آش دوغ میپزیم 13 بدرا،همسر هم که عاشقشه.وقتی رسید،کلی بزن برقص و روی آتیش آش دوغ  و چای وسیب زمینی توی آتیش انداختن و هوا هم پر از  مه و گاهی نم نم بارونقلبوطبیعت اونجا فوق العاده زیبا بود...هیچ صدایی جز صدای زنگوله گوسفندا شنیده نمیشد....تا دیروقت هم بیدار بودیم و خخخیلی خوش گذشت...

فردا صبحش هم من وهمسر به اتفاق مامانم اینا با دوتا ماشین حرکت کردیم برگشتیم به خونه هامون.بین راه هم واسه مادرشوور،سوغاتی (زیتون و کلوچه و قاشق چوبی)خریدیم.وگرنه رامون نمیدادخنده

خب فعلا من میرم ،شوور اومده دنبالم ،جلو در شرکته.

شب و روز لحظه لحظه هاتون پر از خوشی و عشق و آرامشماچ

/ 16 نظر / 47 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اسفندونه

سلام آخیییی...خدا رو شکر که بچه سلامت بوده [ماچ] همیشه به خوشحالی و گردش[قلب]

نسیم

نمیدونم چرا نمیتونی کامنت بزاری...اینترنت این م.م.ل.کت ............ [نیشخند] بعدم دوستم من برای تو کامنت میزارم...این به اون در[چشمک]

مونا مونا

هدیه خدا نکشتت مردم از خنده اون جاهایی که از مادرشوهر نوشتی خصوصا اونجا که سوغاتی خریدین. خوب به سلامتی غربالگری ات رو هم رفتی و انشااله که همه چی اوکی باشه مواظبه خودتو نی نی باش

شمیم

هدیه جوووووونم خداروشکر انقدر عیدت خوب بوده....انشالله تا آخر سال همینطور حالت خوب بمونه........ پسته خاله قربونش برم انگاری دختره!!!!!فرقی نمیکنه پسرم باشه بازم پسته خاله است[بغل]

عمه

مردی که اینهمه مهربون وبزرگواره حتما دختر دارمیشه شک نکن[لبخند] الهی بسلامتی[گل]

عمه

من توی حدس زدن ازسونو گرافی بهترعمل میکنم[خنده]

ماجراهای من و اقا پلیسه (لیلی )

سلام هدیه جون خوبی عزیزم؟؟؟ سال جدیدو بهت تبریک میگم [قلب] اخخخییییییی نازییییییییییییییییییییی من عاشق دختر هستم دخترا ناز دارن تازه لباساشون خیلی قشنگتره [نیشخند]میشینی موهاشو شونه میکنی وایییییییییییی با گل سر میبندی تخیلات منن دیگه [نیشخند] اما دختر پسر فرق نداره ایشالا سالم باشه چه سیزده به در باحاللللللییییییییییییی ایشالا همیشه بهت خوش بگذره عزیزم[ماچ]

آسمان هستی

سلام عزیزم خدا روشکر خیلی خوشحالم که نی نی ات سالمه عزیزم وای این غربالگیری خدایی استرس زیاد داره بهشون حق بده. و خوشحال ترم که بهت خوش گذشته. ایشاله همیشه سالم و سلامت و با شادی و نشاط کنار همسرجان و دخمل گوگولیت زندگی خوبی رو داشته باشی

عمه

سلام.روزت مبارک[گل]

آسمان هستی

سلام عزیزم چطوری من خیلی خوشحالم که آرامش تو حفظ کردی و خیلی خوب با این مسائل برخورد کردی. ایشاله تا آخرش با امنیت و آرامش سپری کنی. راستی برا دخمل خوشگلت اسم ا نتخاب کردی؟؟؟؟؟؟؟؟