دنیای این روزای من

اگر تنهاترین تنهایان هم شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه نداشتن هاست...اگر تمامی خلق گرگ هار شوند...و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد...تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی...ای پناهگاه ابدی... تو می توانی جانشین همه بی پناهی هایم شوی

126
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٢   کلمات کلیدی:

سلام دوستای خوشگل و مهربونمماچالهی دلاتون پر از شادی باشهلبخند

اول از همه بگم که از تنبلیه که نمینویسم،وگرنه هیچ دلیل دیگه ای نداره.خجالتواقعا خیلی بی حال و حوصله شدم.اگه این سرکار اومدنم نبود که فکر کنم از تنبلی و کرختی حتما محو شده بودم.

اصلا به خودم نمیرسم،خدا کنه بعداز به دنیا اومدن نی نی خوب بشم.

از روزا بگم که همینطوری نمیدونم چه جوری پشت سر هم و تندتند میگذره.و من هیچ کاری نمیکنم.گاهی هم کلاسای بیمارستانو میرم.توی شرکت هم دیگه تقریبا کار زیادی ندارم،از صبح میام میشینم پشت میزم و هیچ کار خاصی ندارم.مدیرمم گفته که صبح هرساعتی دوست داشتی و راحت بودی بیا.لبخند

از همسر خوشم نمیاد،نمیدونم چرا...بی معرفت شده،بی توجه،بی خیال،همش کار،همش فکر جمع کردن پول،همش نق ونوق وزن و ورژیم و چربی و قند بالا... منم که اصلا حوصلشو ندارم.درست شدیم مثل یه پیرزن پیرمردی که توی یه خونه باهم زندگی میکنن و مشکلی هم باهم ندارن...البته از نظر پول و تامین مایحتاجم بیشتر از قبل حواسش هست و همینطور به نوبت دکتر و این چیزام خیلی حواسش هست!!!ولی به خودم نه...خب من شرایطم تغییر کرده،نگرانیهای بعداز دنیا اومدن بچه،خیلی فکرمو درگیرمیکنه.اما اون چشه؟؟؟؟  

یه مشکلی که این روزا دارم اینه که اصلا نمیتونم باهمسر حرف بزنم،حرف میزنیما زیااااد،ولی همش راجع به کار و برنامه های آینده و پس انداز و این چیزا...اما من راجع به دلخوریها و توقعاتم اصلا نمیدونم چه جوری باهاش حرف بزنم.قبلا با دعوا و گریه و غرغر هم که بود حالیش میکردم که نیازم چیه و ازچی ناراحتم،ولی مدتیه احساس میکنم فقط باید از خدا بخوام،ضمن اینکه همسرم درجریان خواسته ها و توقعات من هست.وزیاد گفتنش دیگه تکراریه و فقط منو کوچیک میکنه.شاید از بس توی این سالهای گذشته گفتم وگفتم خسته شدم،شاید به معنای واقعی همه چیز رو به زمان سپردم و ایمان واقعی پیدا کردم به اینکه اگر قرار باشه چیزی تغییر کنه،این فقط خداست که میتونه شرایط رو عوض کنه.و من از بنده خدا توقعی نداشته باشم.نمیدونملبخندفقط خوبیش اینه که اینجوری آرامش همسر فراهم شده.لبخند

دلم مسافرت و خوشگذرونی وتفریح میخواد اما همسر میگه بذار بعداز تولد بچه.خب اون موقع که دیگه من همش گرفتار بچه داری میشم دیگه خوش نمیگذره بهم.مامانم اینا با خاله هام،هفته پیش حدود 8 روز همشون رفتن مسافرت ولی من وهمسر نرفتیم.من کلی غصه خوردم.البته که میدونم اگرهم میرفتیم اصلا طاقت شلوغی رو ندارم،قطعا اذیت میشدم.

شایدم ایراد از منه...به نظرم همه عقایدشون برعکس منه.با هییییچ کس تفاهم ندارم.

فقط با نی نی حالم خوبه،حس کردنش،بودنش بهم انرژی میده،و "فراز" که واقعا عاشقشششم و از تماشا کردنش لذت میبرم،از حرف زدنای به شدت،دست و پا شکسته اش وشیرینش کیف میکنم.و بابت بودنش،با تمام وجودم،مدام خدارو شکر میکنم.تا به دنیا اومدن دخترکم،فراز دوسال ونیمه میشه....

خریدای خوب و خوشگل واسه نی نی کردم تقریبا90 درصد چیزای ضروری تاسه چهار ماه اولشو خریدیم دیگه. 

امروز سی هفته و دو روز هستم.72 کیلو شدم،دکتر دیروز بهم گفت توی دوماه باقی مانده میتونم تا 4 کیلو دیگه چاق بشم،یعنی ماهی 2 کیلو. نی نی کوچولوی من حدود 1600تا1700 وزنش شده. آزمایشا و سونوها همه چی خوبه،هم من ،هم نی نی.بابت ورم زیاد دست و پام هم که گفت چون فشارم پایینه،اشکالی نداره. 

تا حالا ماهی یکبار میرفتم پیش دکترم،دیروز گفت ازین به بعد باید دوهفته یکبار برم.

دوست دارم تا آخرش بیام سرکار،ولی همسر غر میزنه.البته خودمم دیگه اینجا تو شرکت از همکارام خجالت میکشم،تا اون موقع دیگه خیلی تابلوچاق میشم. 

فکرم خیلی پریشونه،البته حالم بد نیستا،شاید بیخودی نگرانم. برام دعا کنید.

برای همه آرامش و خوشبختی آرزو میکنم...