دنیای این روزای من

اگر تنهاترین تنهایان هم شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه نداشتن هاست...اگر تمامی خلق گرگ هار شوند...و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد...تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی...ای پناهگاه ابدی... تو می توانی جانشین همه بی پناهی هایم شوی

122
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٤   کلمات کلیدی:

سلام 

روز شنبتون به خوشی

امیدوارم حال همه خوب باشه 

من خوبم،جوجه هم خوبه.راستش از بس ننوشتم،نمیدونم چه جوری بنویسم و از کجا بگم.

خب این روزا همش سرم گرم بوده به کار،خب چندروز پیش مجمع شرکت تشکیل شد و خدا بخواد تا حدودی کارامون کمتر میشه.

ولی خب من که زیاد به خودم فشار نیاوردم و تا جایی که اذیت نشم کار کردم،اضافه کار و این حرفا رو هم بیخیال شدم.سروقت اومدم،سروقت هم رفتم.بعضی روزا رو هم که مرخصی گرفتم و توی خونه استراحت کردم.

همسر این روزا سرش گرمه به دانشگاه و کار و خلاصه سرش بینهایت شلوغه.

منم خیلی وقتا میرم میگردم جاهای مختلف خرید میکنم واسه جوجم.بعضی وقتا با همسر،بعضی وقتا هم تنها یابا خواهرام میرم خرید و بیشتر هم لباس و کفش میخرم.و این وسط همش هم نگرانم که اگه دختر نشد و پسر بود بااین همه لباس خوشگل و گرون چیکار کنم؟

یه روز هم با همسر رفتیم کل سرویس چوبی رو که هم واسه نی نی(تخت و کمد) و هم واسه خونه احتیاج داشتیم خریدیم. ما از وقتی ازدواج کردیم،کتابخونه و میز کامپیوتر و اینا نخریده بودیم،یکی از اتاق خوابامون شده بود انباری!!! یه عالمه کارتن پراز کتاب  گذاشته بودیم توی اون اتاق.انقدر هم به همریخته بود که رغبت نمیکردم برم توش وهمیشه درش بسته بود.نیشخند

چندروز قبل از عروسیمون مادرشوهر دیده بود اتاق خالیه آورده بود یکی از فرشای خودش رو پهن کرده بود اونجا،ازین دستباف قدیمیا،ولی من ازش خوشم نمیومد چون استفاده شده بود.قصد داشتم یه فرش هم بخریم برای اون اتاق،ولی بامامانم رفتم بخریم،که دیدم به درد نخورترین فرش بالای 600 تومن بود.این بود که بیخیال شدم چه کاریه بیخودی پول فرش بدیم .اتاق کاره دیگه مهم نیست که .این بود که به همسر گفتم همون فرش رو دادیم قالیشوئی و ...یه کتابخونه خیلی جادار و برزگ و یه میز کامپیوتر و صندلی گرفتیم و خیلی هم خوب شد و کلی جمع و جور شدیم وتازه کلی هم از فضای اتاق باقی موند و قابل استفاده هستش. لبخند

اون یکی اتاق هم بزرگه،میخوام اتاقمون با نی نی مشترک باشه فعلا.چون من که دوست ندارم نی نی تا دو سه سالگی ازم جدا بخوابه.

وسایل نی نی هنوز چیده نشده.گذاشتم حسابی بوی رنگ و چوبش بره،چون حالا حالاها که وقت داریم.تازه الان 23 هفته ام،اووووووه تا 40 هفته کلی مونده.کم کم سرحوصله،خودم میچینم وسیله هاشو.

راستی کلی چاق شدمخجالتوقتی عروسی کردم،56 کیلو بودم،قبل از بارداری 61 کیلو شده بودم و الان 68 کیلو هستمنیشخنددکترم گفت نون و برنج کمتر بخور،وزنت زیاده.ولی آخه نمیشه که،همش گرسنم میشه خبناراحت تازه خودمم که تصمیم میگیرم مثلا یه شب شام نخورم،مادرشوور یه سره هرشب غذاهای چررررب میپزه میفرسته بالا،خب دیگه نمیتونم جلوی خودمو بگیرم.مجبور میشم بخورمچشمک

حالا خوبه که سرکار میام وگرنه که تانک میشدم.

هوا هم خیلی گرمه،شانس منم دقیقا 8ماهگی و 9ماهگیم توی مرداد وشهریورهگریهخیلی گرما کلافه ام میکنه،همسر غر میزنه میگه نباید برم سرکار،حالا الکی بهش قول دادم که دوماه آخر رو نرم سرکار،اما آخه حوصلم سر میرهناراحت

خیلی وقته از مادرشوور ننالیدم،میخواستم یه کمی هم غر بزنم از دست خانواده شوور.ولی حوصلشونو ندارم.همون توی دنیا واقعی تحملشون میکنم،خیلیه،دیگه اینجا ازشون نمیگم.البته زیاد هم اهمیتی نمیدم به کاراشون.چه میشه کرد بالاخره هرکس از یه جای زندگی میکشه،منم ازین جهت میکشم.

ولی بازم خداروشکر.

دیگه فعلا همینا ،خبر دیگه ای نیست ،روی ماهتونو میبوسم.

راستی نی نی هنوز اسم نداره ها!!!!!!!!