دنیای این روزای من

اگر تنهاترین تنهایان هم شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه نداشتن هاست...اگر تمامی خلق گرگ هار شوند...و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد...تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی...ای پناهگاه ابدی... تو می توانی جانشین همه بی پناهی هایم شوی

112
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٧   کلمات کلیدی:

سلام

روزهای اسفندیتون بخیر...

ایشاله دل همه خوش باشه توی این روزای شلوغ...

من همچنان حدود دو هفته هست که فین فین میکنم و همش آه وناله ام.نمیدونم سرماخوردگیه یا به قول دوستان،حساسیت!یا شایدم به قول عمه: بعضیا سرماخوردگی ویارشونهناراحت

خلاصه که سرحال نیستم.

روز چهارشنبه از شرکت همسر منو برد خونه مامانم،خودش برگشت شرکت ،من دیگه موندم تا عصر جمعه.دیگه همش استراحت کردم و شلغم بخور دادم و خودمو بستم به لیمو شیرین و پرتقال... کمی بهتر شدم ولی الان بازم همونطورم.ناراحت

جمعه صبح هم همسر اومد خونه مامانم اینا،رفتیم بیرون،یه کمی هوا بخورم و خرید هم بکنیم.

یه بلوز ترک خریدم243 هزار تومن!!!!واویلا از این گرونی... یعنی همه چیز گرون.آخه یه بلوز زپرتی،انقدر گروووون؟؟؟دیگه چون خوشم اومد خریدمش و حال بیشتر گشتن نداشتم.دوتا هم روسری!!!یکی مشکی،ازین ساتن طرح دارا.یکی هم نخودی رنگ خیلی شیک...دیگه هم فکر نکنم هیچی بخرم...چون از چندوقت دیگه بعضی لباسا دیگه بهم کوچیک میشه.لبخندواسه عید هم دارم بپوشم که هیچ کس جز مامانم و خواهرام ندیده.لبخند

همسر ولی هرهفته درحال خرید کردنه.خندههفته پیش که بامامانم رفته بود 3تا پیرهن و شلوار خریده بود.این هفته هم یه کت تک خوشگل خریدیم،600 هزار تومن!!!!کفش هم 40تا داره،ولی خب عیده دیگه باید کفش عید بخرهخندهعوض اینکه من که زنم عشق خرید باشم،اون عشق خرید عیده.خندهالبته که منم عشق خریدم،ولی به نظرم امسال واقعا بیخودی گرونه.آدم حیفش میاد پول بده آشغال بخره.

تازه حالا همسر همش غر میزنه که این مردم انگار کل سال قحطیه که خریداشونو میذارن عید،توی شلوغی...یکی نیست بگه تو که دوماه یکبار لباس میخری،چته؟؟؟؟تو چرا اومدی تو شلوغی شب عیدسوالخنده

یه دونه هم من با پول خودم،عطر دی اند جی خریدم عیدی همسر...248 هزار تومن.از کل عیدی و حقوق این چند ماه اخیر تنها پولی بود که از حسابم خرج کردم...اصلا پولامو خرج نمیکنم.خخخخخ توی عمرم اینجوری پس انداز نکرده بودم...اعتراف میکنم:شوهر واسه اینجور مواقع خیلی خوبه نیشخندهورادلقکماچ

راستی...

دیشب شیرینی خریدیم رفتیم خونه مادرهمسر،بهش گفتم دارم مامان میشم....گفت آخی خواب دیده بودما،میخواستم بهت بگم ولی ترسیدم بگی چه فضوله...نیشخند

مادرهمسر هرچی بهش بگی میگه خوابشو دیده بودما...چشمک خلاصه که خوشحال شدپرسید چند ماهته؟گفتم 10 هفته،یعنی رفتم توی سه ماه و اومد ماچم کرد و سفارش کرد چیزای خوب بخورم و چیزای سنگین بلند نکنم...بعدش هم رفت از بیرون شام گرفت و اومد.مژه

بعدش هم که پدرشوهر اومد ، مادرشوهر بهش گفت داری پدربزرگ میشی... پدرشوهر با خخوشحالی گفت نههههههههههههههههههههههههههتعجبخندهکلی دست زد وقرمیداد، میخوند پسره پسره!!!و خوشااالی میکردن با نوه هاش.همش میگفت پسره،پسره...خخخخخخخ بعدش هم  ازم پرسید دختره یاپسر؟؟؟گفتم فعلا که نمیدونم..گفت خب میرفتی سونوگرافی....گفتم رفتم هنوز که معلوم نمیشه....زوده....خیال باطلبعدش هم گفت ازالان بگما،نصف مال من نصف مال تو!!!خخخخخ انگار ساندویچه بچچچچچمسوال

بعدش هم شام خوردیم و رفتیم خونمون خوابیدیم...خواب