دنیای این روزای من

اگر تنهاترین تنهایان هم شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه نداشتن هاست...اگر تمامی خلق گرگ هار شوند...و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد...تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی...ای پناهگاه ابدی... تو می توانی جانشین همه بی پناهی هایم شوی

128
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٤   کلمات کلیدی:

دختر م روز9 مهرماه94 ساعت11:23  با اومدنش دنیای من وهمسر رو رنگی و زیباتر کرد....

عروسک زیبای من،خوش اومدیقلبممنونم که با اومدنت مارو لایق پدر و مادرشدن کردیقلبقلب

دخترکم 

تو زیباترینی... .همیشه با این باور زندگی کن...

تمام روزهات،پر از لطف خداماچماچ


 
127
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٤   کلمات کلیدی:

سلام صبح بخیر

امیدوارم همه خوب،خوش،سلامت،لاغر وشیک باشید. نه مثل من ،تپلو،تنبل،غرغرودلقک

امروز یه احساس خاصی دارم،این هفته آخرین هفته سرکار اومدنمه.خودم که دلم میخواست تا به دنیا اومدن جوجکم بیام سرکار ولی همسر و بقیه میگن ول کن بابا دیگه ....

خلاصه که از هفته آینده بخور بخواب و عشق و حال....

البته یه سری کارا دارم که باید انجام بدم.

حتما این یکماه ونیم باقی مانده رو مرتب استخر و یوگا برم.

بچه دختر خالم که خرداد ماه به دنیا اومده،هنوز من وخواهرم دیدنش نرفتیم هدیه بهش بدیم،حتما باید بریم. 

اتاق نی نی رو باید به کمک همسر کامل و مرتب کنم و یه روز مادر ومادرشوهرمو بگم بیان هم یه دستی به سروگوش خونه بکشن و هم وسایل نی نی رو ببینن که چیز ضروری جا نیفتاده باشه از خریدای نی نی.

خودم هم کم کم کارایی که میتونم رو باید انجام بدم.ولی خب خیلی محدود وکوتاه.چون این روزا انگار شانس با آدم نیست،جمعه هفته پیش توی حموم یه فرش کوچیک گرد که زیر میزناهار خوری آشپزخونه میندازمیش  رو گفتم بشورمش و سخت هم نبود،شستمش و تموم شد.وقتی میخواستم خودمو بشورم دیگه خسته شده بودم،نشستم روی صندلی،داشتم موهامو شامپو میزدم که یهو صندلی شکست و من پخخخخخش حمام شدم.خندهقهقههالبته هیچ جام درد نگرفت ولی خب خیلی ترسیده بودم،با جیغ من همسر که سر نماز بود،نمازشو نصفه ول کرد و دوید توی حموم،اصلا نمیتونست از روی زمین بلندم کنه.هزار کیلو شده بودم وهمش سر میخوردمخنده

دوروز پیش هم توی خونه مامانم اینا توالت فرنگی ندارن،ازین پلاستیکی ها گذاشتن،روی اون بودم که یه دفعه شکسسست،اگه دستمو به شیر آب نگرفته بودم،این دفعه توی توالت ولو میشدم.خندهنمیدونم چرا این طوری میشه.سوالیعنی به خاطر وزنمه؟؟؟اما من الان 72 کیلو هستم .بعضیا که توی حالت عادی هم همیشه سنگین تر ازین حرفان،چه جوری زندگی میکنن؟

راستی رشد وزنم خیلی کمتر شده،دوهفته پیش 72 کیلو بودم،تا همین دوسه روز پیش ،وزنم کم شدو الان دوباره شدم 72 کیلو،فکر میکنم به خاطر شام نخوردنم باشه.که خب ازین بابت خوشحالم.چون دکترم دفعه پیش گفت وزن بچه خیلی خوبه،ولی وزن خودت دیگه نباید خیلی زیاد بشه،منم مولتی ویتامین رو دیگه هرروز نمیخورم و هفته دوتا میخورم.

پنج شنبه با مامانم رفتم کلاس نی نی داری.خب اکثرا خانوما،با همسرشون میان و بعضیا هم با مامانشون،همسر من که همراهم نمیاد،نیمدونم چرا!!!!میگه حوصله کلاس نداره،میگه من خودم همه چی بلدم!!!من میمونم سرکار واسه تو ونی نی پول دربیارمنیشخندخب منم با مامانم رفتم،بیچاره مامانم موقع آموزش نگهداری نوزاد ،خوابش گرفته بود،میگفت اینا رو که خب همه بلدن دیگه.ولی خب از حرفای دکتر روانشناس خوشش اومد.بعدش هم باهم رفتیم نمایشگاه مادر و کودک و واسه نی نی و فراز اسباب بازی خریدم.جمعه هم با همسر رفتم و کالسکه و لوستر اتاقش رو خریدیم.

خب دیگه من برم به کارا برسم و بقچمو ببندم که دیگه تا آخر هفته تحویل بدم و برم پی زندگیم  ناراحت11 ساله که همیشه شاغل بودم و هیچ وقت بیکاری و تو خونه موندن چند ماهه نداشتم ،الان دلم میگیره که دیگه نباید بیام سرکار.ناراحت

 

 


 
126
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٢   کلمات کلیدی:

سلام دوستای خوشگل و مهربونمماچالهی دلاتون پر از شادی باشهلبخند

اول از همه بگم که از تنبلیه که نمینویسم،وگرنه هیچ دلیل دیگه ای نداره.خجالتواقعا خیلی بی حال و حوصله شدم.اگه این سرکار اومدنم نبود که فکر کنم از تنبلی و کرختی حتما محو شده بودم.

اصلا به خودم نمیرسم،خدا کنه بعداز به دنیا اومدن نی نی خوب بشم.

از روزا بگم که همینطوری نمیدونم چه جوری پشت سر هم و تندتند میگذره.و من هیچ کاری نمیکنم.گاهی هم کلاسای بیمارستانو میرم.توی شرکت هم دیگه تقریبا کار زیادی ندارم،از صبح میام میشینم پشت میزم و هیچ کار خاصی ندارم.مدیرمم گفته که صبح هرساعتی دوست داشتی و راحت بودی بیا.لبخند

از همسر خوشم نمیاد،نمیدونم چرا...بی معرفت شده،بی توجه،بی خیال،همش کار،همش فکر جمع کردن پول،همش نق ونوق وزن و ورژیم و چربی و قند بالا... منم که اصلا حوصلشو ندارم.درست شدیم مثل یه پیرزن پیرمردی که توی یه خونه باهم زندگی میکنن و مشکلی هم باهم ندارن...البته از نظر پول و تامین مایحتاجم بیشتر از قبل حواسش هست و همینطور به نوبت دکتر و این چیزام خیلی حواسش هست!!!ولی به خودم نه...خب من شرایطم تغییر کرده،نگرانیهای بعداز دنیا اومدن بچه،خیلی فکرمو درگیرمیکنه.اما اون چشه؟؟؟؟  

یه مشکلی که این روزا دارم اینه که اصلا نمیتونم باهمسر حرف بزنم،حرف میزنیما زیااااد،ولی همش راجع به کار و برنامه های آینده و پس انداز و این چیزا...اما من راجع به دلخوریها و توقعاتم اصلا نمیدونم چه جوری باهاش حرف بزنم.قبلا با دعوا و گریه و غرغر هم که بود حالیش میکردم که نیازم چیه و ازچی ناراحتم،ولی مدتیه احساس میکنم فقط باید از خدا بخوام،ضمن اینکه همسرم درجریان خواسته ها و توقعات من هست.وزیاد گفتنش دیگه تکراریه و فقط منو کوچیک میکنه.شاید از بس توی این سالهای گذشته گفتم وگفتم خسته شدم،شاید به معنای واقعی همه چیز رو به زمان سپردم و ایمان واقعی پیدا کردم به اینکه اگر قرار باشه چیزی تغییر کنه،این فقط خداست که میتونه شرایط رو عوض کنه.و من از بنده خدا توقعی نداشته باشم.نمیدونملبخندفقط خوبیش اینه که اینجوری آرامش همسر فراهم شده.لبخند

دلم مسافرت و خوشگذرونی وتفریح میخواد اما همسر میگه بذار بعداز تولد بچه.خب اون موقع که دیگه من همش گرفتار بچه داری میشم دیگه خوش نمیگذره بهم.مامانم اینا با خاله هام،هفته پیش حدود 8 روز همشون رفتن مسافرت ولی من وهمسر نرفتیم.من کلی غصه خوردم.البته که میدونم اگرهم میرفتیم اصلا طاقت شلوغی رو ندارم،قطعا اذیت میشدم.

شایدم ایراد از منه...به نظرم همه عقایدشون برعکس منه.با هییییچ کس تفاهم ندارم.

فقط با نی نی حالم خوبه،حس کردنش،بودنش بهم انرژی میده،و "فراز" که واقعا عاشقشششم و از تماشا کردنش لذت میبرم،از حرف زدنای به شدت،دست و پا شکسته اش وشیرینش کیف میکنم.و بابت بودنش،با تمام وجودم،مدام خدارو شکر میکنم.تا به دنیا اومدن دخترکم،فراز دوسال ونیمه میشه....

خریدای خوب و خوشگل واسه نی نی کردم تقریبا90 درصد چیزای ضروری تاسه چهار ماه اولشو خریدیم دیگه. 

امروز سی هفته و دو روز هستم.72 کیلو شدم،دکتر دیروز بهم گفت توی دوماه باقی مانده میتونم تا 4 کیلو دیگه چاق بشم،یعنی ماهی 2 کیلو. نی نی کوچولوی من حدود 1600تا1700 وزنش شده. آزمایشا و سونوها همه چی خوبه،هم من ،هم نی نی.بابت ورم زیاد دست و پام هم که گفت چون فشارم پایینه،اشکالی نداره. 

تا حالا ماهی یکبار میرفتم پیش دکترم،دیروز گفت ازین به بعد باید دوهفته یکبار برم.

دوست دارم تا آخرش بیام سرکار،ولی همسر غر میزنه.البته خودمم دیگه اینجا تو شرکت از همکارام خجالت میکشم،تا اون موقع دیگه خیلی تابلوچاق میشم. 

فکرم خیلی پریشونه،البته حالم بد نیستا،شاید بیخودی نگرانم. برام دعا کنید.

برای همه آرامش و خوشبختی آرزو میکنم...