دنیای این روزای من

اگر تنهاترین تنهایان هم شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه نداشتن هاست...اگر تمامی خلق گرگ هار شوند...و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد...تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی...ای پناهگاه ابدی... تو می توانی جانشین همه بی پناهی هایم شوی

120
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۸   کلمات کلیدی:

سلام

ایشااله که دل همه خوش باشه و شاد... هیچ دلی غم نداشته باشه.

من تمام این روزا ننوشتم،چون نفس نوشتن نداشتم.چون نه دستام،نه چشمام،نه ذهنم توانی برای نوشتن نداشت.

یه وقتایی یه اتفاقایی ناخواسته توی زندگی آدم میفته که نه مقصری و نه اشتباهی کردی.اما لازمه که تحت فشار باشی.اذیت بشی،غصه بخوری.له بشی. خب حتما لازمه،ما که نمیدونیم.بعدش میگیم حتما حکمتی داشته !!!!خب حتما همینطوره.چه میدونم والا!!!

اوایل اردیبهشت همسرم خیلی محترمانه از طرف یکی از ارگانهای ن.ظ.ا.م دعوت شد به اصفهان برای رفع مغایرت مدارک شخصی .خب ایشون هم بلیط گرفت و رفت برای رفع مغایرت.اما بدون هیچ خبر و آمادگی قبلی،بازداشت شد.ملاقاتش ممنوع ،تلفن هم هر سه چهار روز یکبار در حد یک دقیقه!

چندروز اول دلخوش بودم به اینکه نهایتا چهارپنج روزه میاد.اما امروز و فردا بود که میشد.هیچ دلیل روشنی وجود نداشت.تااینکه معلوم شد موضوع اصلا شخصی نیست و مسئله مربوط به شرکتی هست که همسر اونجا کار میکنه.شرکت شبانه روز پیگیر بود ،هیئت مدیره شرکت اعلام امادگی به دادگاه کرده بود برای رفع هرنوع اتهام از همسر،ازهیچ تلاشی دریغ نمیشد وکیلهای خوب،آمادگی سپردن هر مقدار وجه نقد و وثیقه،اما مگه اون ارگانه ول کن بودن.فقط میگفتن ما به ایشون احتیاج داریم.

خب تصور کنید چه به روز منو خانواده هامون اومد.وحشتناک بود!هیچ کاری نمیتونستیم بکنیم،از همه بدتر،مرجع قانونی میگفت ایشون هیییییچ گناهی ندارن،فقط در بررسیهامون بهش احتیاج داریم.واااااای هیچ کاری از دست کسی ساخته نبود.

فقط انتظار میکشیدیم .حتی وقتی دستشوئی میرفتم موبایلمو میبردم که هرلحظه شاید همسرم زنگ بزنه و درحد 1 یا 2 دقیقه باهاش حرف بزنم.

خب همه این روزا بااین حال و شرایط بارداریم، مثل آواره ها بودم.توی خونه خودم که نمیتونستم جای خالی همسرو تحمل کنم....خونه مامانم اینا همه غمزده وگریون و  پریشون...خونه مادرشوهر هم دور و سخت بود واسم و اینکه غر غر و کنایه و اعصاب خوردی.... 

یه روزم پدرم رفت اصفهان.یه روزم من با حال وروز داغون همراه پدرشوهر ومادرشوهرم رفتم اصفهان.ولی کاری از کسی برنمیامد. که ای کاش نرفته بودم.مادرشوهر اعصاب واسمون نذاشت ،خودشو که به دیوانگی میزنه،یادش میره موجودیه به اسم انسان...ولی خب باهر سختی بود سعی کردم جو وشرایط آروم باشه که دیگه بیشتر ازین اعصابمون بهم نریزه.

بالاخره بعداز 21 روز،همسر دیشب برگشت و هنوز هم نفهمیدم با چه اجازه و دلیلی،این ظلم و بی رحمی رو درحق ما کردن. سختی و بلاتکلیفی و بیخبری و محرومیت هاش بماند،چه کسی جوابگوی 21 روز عمر همسره؟با چقدر پول و مقام و پست میتونن این لحظه های سخت رو برای همسر وخانوادش جبران کنن؟؟؟اصلا جبران میشه؟؟؟

واقعا عجیبه...اون بیچاره ای که بیکاره،درگیر مسائل ومشکلات بیکاری و غصه هاشه.اون بیچاره ای هم که کار داره و شب و روز در تلاشه، گرفتار تصورات وتوهماتی میشه که تا بخواد مسائل روشن بشه،باید بیخود روزهای عمرشو توی بازداشت بگذرونه!!!!

خلاصه که هرچی بود اصلا دوست ندارم از حال و روز و اشکها و فشارواسترسها و بیخبریهای روزهایی که بر من گذشت ،از شرایط بد و سختی که همسر توی اون روزا تحمل کرده بنویسم....،هرچی بود تموم شد.خدا نصیب هیچ کس نکنه.


 
119
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱   کلمات کلیدی:

سللام  مهربونا

ایشااله که همه شاد و سلامت باشید.

این روزا کارم زیاده .فرصت نوشتن کمتر پیدا میکنم،البته تنبلی هم میکنم.

خب از روزایی بگم که گذشت.هفته گذشته،یه چندروزی حالم اصلا خوب نبود،از همسر دلخور بودم،هرچی باهام صحبت میکردو توضیح میداد اولش آروم میشدم و دوباره چندساعت بعد،یادش که میفتادم به هم میریختم.کاملا از خودم دورش کرده بودم و ازش فاصله گرفته بودم...ناراحت

تااینکه تصمیم گرفتم،فراموش کنم .چون داشتم خودمو عذاب میدادم،فقط بهش گفتم حرفا و قسم های تو دل منو آروم نمیکنه،نمیدونم راست میگی یا دروغ.خودت میدونی و خدا که به همه چیز آگاهه!!!

ودیگه تمومش کردم و دیگه چیزی نگفتم و شدم همون هدیه ی قبلی...مژه

جمعه روز تولد من و سالگرد ازدواجمون بود.جایی نرفتیم و خونه بودیم.ترجیح دادم بعداز مدتها،یه جمعه رو جایی نریم و توی خونه استراحت کنیم.من کمر درد داشتم و همش ولو بودم.ناهار سبزی پلو با میگو درست کردم.خوشمزه شده بود.همسر ظرفارو شست.خوابیدیم و بعدش حرف زدیم و خندیدیم و خوش گذروندیمچشمکبرام مهم نبود که همسر به فکر تولد بازی و کادو و این چیزا نبوده.همین که آروم باشم،برام همه چیزه... 

 عصر همسر رفت روغن ماشینو عوض کنه،گفت دوسه ساعت طول میکشه کارش.گفتم بعدش بریم بیرون؟؟؟؟گفت که حتما...

وقتی برگشت،دراز کشیده بودم رو تخت،اومد اصرار کرد که بریم خونه مامانم یه سر،بچه های خواهرم دلشون گرفته،بریم بهشون یه سر بزنیم...غر زدم و گفتم حال ندارم،ولی برای اولین بار اصصصرار میکرد که بریم...منم گفتم دلشو نشکنم،باهمون لباسی که تنم بود،راه افتادم برم،گفت خیلی بی رنگ و رویی،یه رژ بزن.کمی آرایش کردم...گفت موبایلم مونده توی ماشین میرم بردارمش.تو هم بیا منتظرتم توی حیاط!!!!و رفت...منم کسل و بیحال دوسه دقیقه بعدش رفتم بیرون...همین که رفتم از پله ها برم پایین،یه عالمه آبشار روی پله ها وتوی حیاط روشن شد و دست و سوت وجیغ وتولدت مبارک.... کلی سورپرایز شدم.هیپنوتیزم

رفتم پایین،مادرپدر همسر بودن و خواهر و خواهر زاده هاش. مادرشوهر تبریک گفت و بوس و بغل و .... بغل دستش هم خواهرشوهر...گفت تولدت مبارک... دیگه بالاخره بعداز دوسال قهر،تصمیم گرفتم باهاش آشتی کنم،تشکر کردم و روبوسی ... و مامان شدنمو تبریک گفت...

بعدشم همسر اومد وسط و شروع کرد به رقصیدن...بقیه هم همینطور....منم یه کمی رقصیدم. مادرشوهر تیپ زرررررد زده بود وکلی خوشحالی میکرد و میرقصید،همسر بهش میگفت شله زردخنده....بعدشم شمع فوت کردم و کیک بریدم.کادو گرفتم. راستش بهم خوش گذشت،یکی از بهترین تولدام بود...همسر کادو بهم یه دوربین حرفه ای canon داد که مدتها بود دلم میخواستشلبخند.مادرشوهر و خواهرشوهر پول دادن.پدرشوهر فکر میکنید چی داد؟ یک عدد تاپ شلوارکخنده زیاد قشنگ نبود ولی برام باارزش بود،که وقت وسلیقه گذاشته بود.دستش درد نکنه.قلبشام هم اونجا بودیم وبعدش تشکر و خداحافظی کردیمقلب

شنبه هم وقت دکتر داشتیم برای نشون دادن جواب غربالگری نی نی...باهمسر رفتیم،یکساعتی منتظر بودیم و نوبتمون شد،همه چیز خوب بود،هم حال من،هم حال نی نیقلببرام کرم ترک شکم ما.ستلا نوشت،که از همون جا خریدیم.و نامه نوشت به آکوا ژیمناستیک که ورزش شروع کنم.که رفتیم هماهنگی انجام بدیم که دیگه چون ساعت 8 شب بود، تعطیل بود، وقراره پنج شنبه برم برای مشاوره و دیدن محیط و شروع.

 یه برنامه ای هم بهمون داد برای شرکت توی کلاسها،هم من هم همسر.بعضی کلاسها مشترک واسه پدرمادر،بعضی کلاسا فقط پدر،وبعضیاش فقط مادر.

دکترم تاریخ به دنیا اومدن نی نی رو،گفت 19 مهر.بعدش گفت دوست داری طبیعی زایمان کنی؟گفتم نمیدونم... گفت فیزیک خوبی داری،اگه بخوای میتونی زایمان طبیعی هم داشته باشی بدون درد...فعلا کلاساتو برو،تا بعدش ببینیم چی دوست داریلبخند....راستش تا به حال به طبیعی فکر نکرده بودم... لبخند

یکشنبه هم رفتیم خونه مامانم اینا،هم تولد بازی وهم فراز اومده و اونجا بود.خیلی خوش گذشت .اونجا هم بابامامان کادو پول بهم دادن وخواهرا شال و لوازم آرایش و یه دونه هم لباس حاملگی ازینایی که نی نی از دلش داره میاد بیرونلبخند ولی من اون شب خیلی خسته بودم، بعداز شام همون کنار سفره خخخخیلی زود خوابم برد.یه ساعت بعد،همسر بیدارم کرد،رفتیم توی رختخواب...خوابصبح هم از همونجا رفتیم شرکت...

دوشنبه (دیشب)از شرکت که رفتیم خونه،به همسر لیست دادم رفت خرید.خودمم بعدازمدتها بالاخره عزممو جزم کردم و حسابی آشپزخوونه رو سابیدم و برق انداختم.همسر همیشه تمیز میکنه ولی اصصصلا به دلم نمیچسبید.بعدش دیگه از خستگی نفس هم نمیتونستم بکشم.واسه شام مادرشوهر جوجه کباب درست کرده بود و داده بود همسر آورد بالا.خوردیم و بعدشم یه دوش گرفتم و خریدهارو جمع وجور کردم و ناهار امروزمون رو کشیدم توی ظرفا و خوابیدیم.لبخند 

بازم حرف دارم ولی کارام زیاده این روزا و چون اضافه کار سختمه که بمونم،باید سریع تمومشون کنم.

خدا نگهدارتون باشه.بوس برای همتونماچ