دنیای این روزای من

اگر تنهاترین تنهایان هم شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه نداشتن هاست...اگر تمامی خلق گرگ هار شوند...و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد...تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی...ای پناهگاه ابدی... تو می توانی جانشین همه بی پناهی هایم شوی

80
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۸   کلمات کلیدی:

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من

خواهرم تصمیم گرفته بره فومن زندگی کنه،چون حدود دوساله که همسرش اونجا یه کار بزرگ رو شروع کرده و دیگه کارش حسابی گرفته .و مامانم معتقده که خوب نیست زن وشوهر از هم جدا باشن. فراز هم دیگه بزرگ شده ولازمه که پیش باباش باشه.

شوهر خواهرم از وقتی که خواهرم هنوز حامله نبود رفت اینجارو راه اندازی کرد و تمام دوران حاملگی خواهرم و به دنیا اومدن فراز وبزرگ شدنش تا به امروز،لحظه به لحظه کنار پدرمادرم  گذشت.

و خب فراز نوه اول و فعلا تنها نوه مامانم ایناست.هممون خیلی زیاد دوستش داریم.

خونه خواهرم خیلی نزدیک بود به خونه من،بااینکه از وقتی که ما ازدواج کردیم،به خاطر محدودیت های خونه من،تقریبا دوسه بار بیشتر نیومدن خونم،ولی همین نزدیکیش باعث خوشحالیم بود.

خواهرم غیر از وقتهائی که شوهرش ازونجا برمیگشت،هیچوقت خونه خودش نبود .اما همیشه حس میکردم که یه خونه دیگه دارم که هروقت دلم بخواد میتونم برم اونجا وتنها باشم.کلیدشو هم داده بودن بهم.البته من خیلی کم پیش اومد که برم اونجا.پارسال که من وهمسر ازخونه قهرکردیم ،رفتیم خونه خواهرم موندیم.

این مدته همه دلخوشی من دیدن هرچندروز یکبار فراز ،توی خونه مامانم اینا بود.هروقت انرژیم تموم میشد میرفتم میدیدمش،تازه میشدم.قلب

فعلا که اقدام کرده خونشو بده اجاره و بره فومن خونه اجاره کنه و بعد هم اسباب کشی.

خودم همیشه بهش میگفتم بری کنار شوهرت باشی بهتره.اما حالا که فهمیدم جدی جدی داره میره برام سخته .من باخواهرم یکسال ونیم اختلاف سنی داریم و از بچگی همه چیمون با هم بود همیشه،باهم مدرسه میرفتیم،باهم بازی میکردیم،دعوا میکردیم،از مامانمون کتک میخوردیم،گاهی به هم حسادت میکردیم،زیراب همو میزدیم،گاهی بزرگترین دشمن هم میشدیم،ولی وقتی هم که با دیگران دعوامون میشد،حسابی پشت همدیگه بودیم،بزرگتر هم که شدیم،خیلی زیاد همدیگرو دوست داشتیم،و همیشه صمیمی بودیم قلب حالا دوری ازخودش وبچش برام سخته.راستش از شما چه پنهون این روزا حال وحوصله ندارم و گاهی یواشکی گریه میکنم.حتی الان که دارم مینویسمگریه

وهمسر بیچاره از غم من غمگینه،دیشب میگفت میخوای با خواهر صبحت کنم راضیش کنم نره؟اما من گفتم نه بابا!!!بذار هرچی صلاح زندگیشونه خودشون تصمیم بگیرن.

والبته همسر قول داده که ماهی یکبار بریم پیششون ،خواهرم هم البته وابستگیش زیاده،و زیاد میاد تهران.اما خب هرچی باشه دوره دیگه.ولی خوبیش اینه که ازین به بعد مدام میریم شمال.هورا

 


 
79
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٥   کلمات کلیدی:

عکس هارو اضافه کردم.

سلام به همه دوستای خوبمقلب

من از سفر برگشتمهورا

جای همه خالی خیلی هم خوش گذشت،ای کاش میشد چندروز بیشتر وقت داشتیم و بیشتر بهمون خوش میگذشت.

من وهمسر، روز سفر،صبح ساعت5:30 ،برای اینکه خانواده همسر متوجه نشن،پاورچین پاورچین وسایلمون رو بردیم داخل ماشین نیشخندو از خونه راه افتادیم رفتیم دنبال مامانم اینا. که آماده منتظر مابودن.

مقصدمون یکی از شهرهای اردبیل بود.

مامان بزرگم،یه خونه کاهگلی،توی یک روستایی که در منطقه سردسیر استان اردبیل واقع شده ،داره.که برای رسیدن به اونجا،از جاده های سبز گیلان،جاده زیبا و جنگلی اسالم وکوههای اردبیل میگذریم. 

بعداز فوت پدربزرگم،تابستونا مادر بزرگم میره اونجا و با سرد شدن هوا ،میاد تهران و تا هوا بهتر نشده،همینجا میمونه.و چون چیزی حدود 10 ساعت راهه، معمولا سالی یکبار بیشتر نمیتونیم بریم اونجا.

ما این چندروز رو رفته بودیم اونجا پیش مامان بزرگم.البته عمو وخالم هم اینجا خونه دارن،که گاهی میرن اونجا هواخوری،ولی خوب از این خونه های نوساز وباامکاناته که همه جا هست.وبا وجودخونه مامان بزرگم که کاملا قدیمی هستش،ضمن اینکه این خونه پر از خاطرات و شیطنتهای بچگی ماست،هرگز جایی غیر ازین خونه نمیریم.

 نم نم حرکت کردیم و بین راه برای خوردن صبحانه وهوا خوردن توقف داشتیم وحدود ظهر رسیدیم به فومن که شوهر خواهرم ،اونجا به ما پیوست.خواهرام و فراز رفتن توی ماشین شوهرخواهرمو ،مامانم موند توی ماشین ما.

قبلش هم رفتیم سه شنبه بازار فومن که توی جاده ماسوله هستش.خیلی خوب بود،خیلی خوشم اومد.مرغ های زنده،تخم مرغ محلی ،سیر وسبزیجات ومیوه جات محلی و...هوای گرررررررم وشرجی .اصلا به سختی میشد نفس کشید.از خوراکی هاو میوه های محلی ازشون خریدیم و دیگه طاقت گرما رو نداشتیم رفتیم سوار ماشینامون شدیم ،دما سنج ماشین هوارو 49 درجه نشون میدادتعجبطفلکی فراز از شدت گرما و عرق،کلافه شده بود ،لپاش سرخ شده بود و به همه لگد میزدخنده

بعدش توی همون شهر فومن رفتیم مهمون همسر،ناهار خوردیم،که غذاش خیلی خوب بود، اما اسم رستورانش یادم نیست.

دیگه حرکت کردیم به سمت جاده ای که به بهشت ایران معروفه.توی جنگل هم چند بار ،توقف کردیم و توی کافه بین راهی های جنگلی،آش دوغ با سیر فراوون و چای خوردیم.همسر عاشق آش دوغ با سیره،انقدر میخوره که دیگه نمیتونه تکون بخورهنیشخند

بعد هم از جاده های جنگلی گذشتیم و به کوههای طالش رسیدیم.

واز اونجا گذشتیم و به کوههای اردبیل و بعدش هم  حدود 6 غروب بود که رسیدیم خونه مامان بزرگم.خاله کوچیکه هم با همسر و 3تا بچه هاش،از چندروز پیش،اونجا بودن.

اونجا هم که همش توی کوچه باغهای دهات و طبیعت وچشمه هاش بودیم.شبها موقع خواب آرامش و نسیمی سرد ومست کننده داشتیم و صدای سگهائی که از دور میومد و صبحها با صدای گاو والاغ وگوسفندها و قلاده هاشون بیدار میشدیم.شام وناهارمون هم،غذاهای محلی (آش دوغ،میرزاقاسمی،شامی ترش و...)،که مامانم وخالم زحمت پختنش رو میکشیدن.یک شب هم که آش دوغ داشتیم،که چون دامادمون آش دوست نداره،همسر واسه اونایی که آش دوست ندارن یه املت توووووپ پخت که خیلی خوشمزه شده بود وهمه کلی خوششون اومده بود.

 

یه عالمه هم آلو و سیب،از درختای باغ پدربزرگم چیدیم .همسر فکر کنم 2 کیلو میوه نشسته از درختاخورد که من همش نگران بودم،دل درد نگیره که خداروشکر مشکلی نداشت.

یک شب هم یه سر رفتیم خونه خالم که یه خونه خیلی خشگل وسط باغ داره.خاله به من وهمسر کادو داد(به همسر پیرهن به من ظرف میوه خوری)اولش تعجب کردم،بعدش یادم افتاد اولین باره که بعداز عروسیمون رفتیم خونشونلبخندکه من داشتم به خواهرم میگفتم کادوهامونو دوست نداشتم ،همسر شنید ودعوام کرد که زشته.نیشخند

وقت برگشت هم که اصلا دوست نداشتم برگردم ،اما خب دیگه نمیشه که !هم خودم وهم بقیه باید به کاروزندگیشون میرسیدیم.لبخندهمیشه وقت خداحافظی ،طفلکی مادربزرگم بغض میکنه و سخته براش.ناراحت

ساعت 7غروب حرکت کردیم رفتیم مامانم و خواهرم اینا وهمسر نون محلی خریدن (بچه که بودیم مامان بزرگم جوون بود،انواع نونهارو خودش توی تنور خونش میپخت برامون)قلب

این عکس هم دارا و سارا نیستن،فراز و یلدا هستنقلب(یلدا دخترخالمه)

 

ساعت 8 شب ،حرکت کردیم به سمت رشت،برای برگشت از جاده پونل برگشتیم که اینجا هم جاده بسیار زیبا و سردیه.اما متاسفانه ما به تاریکی هوا خوردیم و نتونستیم  از قشنگی جاده لذت ببریم .ساعت 10:30 شب رسیدیم رشت، خونه خالم.هرچی هم بین راه به همسر گفتم نگه داره،چیزی بخوریم گفت نه!میخوام انقدر گرسنه باشم که حسابی از دست پخت خوشمزه خاله بخورم.آخه واقعا این خاله رشتی من ،دست پختش به خوشمزگی معروفه وهمسر غذاهاشو خیلی دوست داره.

فرداش هم،ساعت 10صبح ،از خونه خاله،حرکت کردیم به سمت تهران.وبعداز توقف در رودبار برای خرید زیتون و کلوچه،و چای و ناهار بین راه،که توی رستوران مجتمع آفتاب اتوبان قزوین خوردیم وغذاهاش هم عالی بود،اگر مسیرتون بود برید.خوشمزه

ساعت تقریبا 4 بعداز ظهر رسیدیم خونه خواهرم،همسر رفت خونه.چون ماشینم خونه خواهرم بود که باید میبردمش خونه مامانم اینا،برداشتم و بردم خونه و شب همسر اومد دنبالم و رفتیم خونه خودمون.لبخند

راستش خیلی بهم خوش گذشت،از اینکه با مادروخواهر و همسروفراز عزیزم بودم خیلی خوشحال بودم.همسر هم خیلی منو شرمنده کرد،همه جوره هوای من ومامانم وخانوادم رو داشت و  حتی اجازه نداد مامانم یک ریال پول خرج کنه وتقریبا کلا این سفر رو مهمون همسر بودیم.

همیشه ناراحت این موضوع بودم که خواهرم وشوهرش همیشه همراه خانوادم هستن و کنارشونن و تنهاشون نمیذارن.واگه کاری داشته باشن،زحمتش به گردن اوناست.ولی ما به دلیل محدودیت هائی که مادرهمسرم برامون درست کرده،همیشه دست وپامون بسته هستش اما خداروشکر ،میبینم که همسرم به وقتش جبران میکنه.قلب

پدرم کار داشت و نتونست همراهمون بیاد و جاش خیلی خالی بود،اگر میومد که عالی میشد.

یه عالمه هم عکس دارم که بعدا میذارم امروز تبلتم رو جا گذاشتم خونه. لبخند

خلاصه که همه چیز عالی بود،غیرازاینکه تمام طول سفر یه غصه توی دلم بود،واون اینکه ای کاش میتونستیم خانواده همسر رو در جریان سفرهامون قرار بدیم.اما افسوس که به دروغ بهشون گفته بود میره ماموریت.ناراحتمامانم میگفت ناشکری نکن،شوهرت پسرخوبیه،بیخودی اعصابشو خورد نکن،شوهرت خودش خانوادشو بهتر میشناسه،به تو چه که خودتو قاطی مسائلش میکنی؟ناراحت

شما ها بودید ناراحت نمیشدید؟سوال


 
78
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱۸   کلمات کلیدی:

سلام وقت همه بخیر و شادی

من خوبم ،امیدوارم همه حالشون خوبه باشه و پر از عشق و آرامشقلب

همه چی آرومه،غیر ازینکه گاهی من به قول خواهرم بیخودی قاط میزنم،و حرص میخورم وآروم میشم.این روزا خیلی بیشتر ایمان آوردم به این که میگن زن وشوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند.یا به عبارتی یه ضرب المثلی مامانم اینا دارن که ترجمش میشه:دعوای زن وشوهر مثل هوای بهار میمونه.یعنی قابل پیش بینی نیست،یهو دعوا میکنن ویهو آشتی میکنن.

من وهمسر توی هفته گذشته چند بار به هم پریدیم ودعوامون شد،سر چیزای خیلی الکی که حتی الان یادم نیستنیشخندومن مثلا هربار تصمیم گرفته بودم که باهاش خیلی جدی برخورد کنم،تا بفهمه دنیا دست کیهابروولی اصلا نمیفهمیدم که چی میشد که یهو به خودم میومدم میدیدم چنان رابطمون باهم خوبه که به خودم میخندیدم که چه  احمقم من که باور میکنم اون دعواها واحساسات زودگذر رو.اصلا نمیفهمیدم کدوممون منت کشی کرده بودیم،ووقتی میپرسیدم،همسر میگفت که هدیه تو منت کشیدیاز خود راضیعصبانیوشبها چنان واسه خودمون اسپند دود میکردم که انگار همه آدمها در طول روز حواسشون به من وهمسر بوده واحتمال داره رابطه قندوعسلمون رو چشم زده باشننیشخند.

امروز هم خیلی خوابم میاد،دیروز خیلی تمیزکاری خونه کردم،شب هم دیر خوابیدم اینه که الان پشت میزم درحال تایپ ،چرت  یا به قول مامان بزرگم "پینکی" میزنم.کارامم خیلی زیاده.خمیازه

من فقط امروز وفردا شرکت هستم،بقیه هفته رو مرخصی گرفتم که با همسر ومامانم اینا رهسپار سفریم.

اینه که امروز و فردا خیلی کار دارم،سرم شلوغه چون مجبورم کارهام رو جلو بندازم .لبخند

 

برای همه عشق آرزو میکنمقلبقلبقلب


 
77
ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱۱   کلمات کلیدی:
 
76
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٦   کلمات کلیدی:

سلام روز همگی بخیر

عیدتون پیشاپیش مبارک،امیدوارم که تعطیلات به همه خوش بگذره.

ما که قرار نیست بریم جایی،چون که همسر میخواد چهارشنبه،پنج شنبه وجمعه با پدرمادر ودوتا خواهرزادش بره شهرشون،چون دائی مادرش فوت کرده بود برای مراسم چهلمش.

همسر مجبوره سالی یکی دوبار،بدون من،اینارو ببره سفر،پدرشوهر که کمرش مریضه ورانندگی نمیتونه بکنه،خب اینا هم که جز همسر کسی رو ندارن ناراحت

منم که باهاشون نمیرم،چون ماشین همسر جا نداره،میرم خونه مامانم اینا،خوش بگذرونم با خواهرای جینگولیم وفراز نازنازی.

ضمن اینکه شهرشون یه شهر خیلی بی حاله که اصلا هواخوری حساب نمیشه به هیچ وجه،هیچ جای دیدنی هم نداره.نه کویره،نه دریا داره،نه کوهستان،نه جنگل،هیچی!فقط واسه کسی جالبه که اونجا فامیل داشته باشه که بره فامیلاشو ببینه.که خب اینا هم دارن ولی من اصلا خوشم نمیاد واصلا بهم خوش نمیگذره،مخصوصا که آدم از صاحبخونه که خاله همسره،خجالت میکشه،همش میشینن تو خونه هی صبحانه،ناهار،شام میپزه،میخورن،میخوابن.نیشخند

ولی خب دیشب، الکی بهانه گرفتم به همسر گفتم که خواهرت خودش بیاد بچه هاشو نگه داره،تا من بتونم باهات بیام سفر.یعنی چی که اون کنار شوهرش داره زندگیشو میکنه،اونوقت به خاطر بچه های اون،من که زنتم میذاری،تنهایی سالی چند بار میبریشون سفر بدون من.خب تو که جا نداشتی وظرفیتت تکمیل بود چرا زن گرفتی؟اونم که طبق معمول جوابمو نداد و شروع کرد به شوخی وخنده.

بعد با خودم فکر میکنم،خب این مرد بدبخت چیکار کنه؟وقتی نمیفهمن.چه جوری به مادروخواهر بی عارش بفهمونه؟باور کنید دیگه منم دارم میشم مثل همسر،همش میگم خب اینا که نمیفهمن،من به خاطر خدا میکنم.

من اگه مادرشوهر بشم از فامیلام،خجالت میکشیدم که با پسرم ، بدون عروسم پاشم برم بینشون،وهمه ببینن که به دلیل جا نداشتن عروسم باهامون نیومده!نیشخندیعنی واقعا دلش واسه پسرش نمیسوزه که همه پسرای فامیل همراه زن وبچشون،اونوقت این بیچاره همیشه با پدرمادر وخواهرزاده ها.انگار بقیه پدرمادر ندارن،فقط این بیچاره گناهکاره.نمیدونم تا کی میخواد پسرشو تنها بکشونه دنبال خودش.پارسال تابستون که بردشون گذاشت شهرشون وبرگشت،داغون و خسته وپکر بود،وقتی ازش دلیلشو پرسیدم بهم گفت که خب منم دلم میخواد مثل بقیه،زنم کنارم باشه.

خلاصه که اول به سرم زد که خودم ماشینمو بردارم با مامان وخواهرام بریم رشت پیش خالم،پدرم که کار داره نمیتونه بیاد،اما از طرفی تا حالا توی جاده تنها رانندگی نکردم،از طرفی هم نمیخوام منم مثل همسر سفر تنهائی برم با خانوادم،که بشه واسشون عادت وخیالشون هم راحت بشه که خب عروسمون هم با خانوادش رفته مسافرت!

همیشه از مجردیم،از با هم نبودن زن وشوهر ها توی مهمونیها ومسافرتا بدم میومد،حالا سرم اومدهنیشخند


 
75
ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٥   کلمات کلیدی:

یادم نیست کجا یه مطلبی خوندم که برام جالب بود

توی باغ وحش،توی قفس میمونها:میمون نر مدام چسبیده به میمون ماده،همش دور وبرشه،از سروکولش میره بالاپایین،باهاش عشقبازی میکنه،بهش توجه میکنه،اما تا یه چیزی به سمت میمون ماده پرت میکنی،فرار میکنه و برای اینکه مورد اصابت قرار نگیره،از ماده اش دور میشه وفاصله میگیره.

اما در قفس شیرها:شیر نر کاملا بی توجه وباغرور وآرام از شیر ماده با فاصله نشسته،اما وقتی چیزی به سمت شیرماده پرتاب کنی،ﺷﯿﺮﻧﺮ ﻓﻮﺭﯼ ﺑﻠﻨﺪ میشه و ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ ﺑﺎ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﻮﺩش ﺭو ﺳﭙﺮ ماده اش میکنه .

یه جورایی درمورد انسانها هم همینطوره،به نظر من بیشتر آدمهائی که دوربرمون هستن،میمون صفتن،اما پدرهامون اغلب شیر صفت بودن.

به نظرم،مردهای قدیمی اغلب شیرصفت بودن وامروزیها اغلب،میمون صفت!به بدو خوبش کاری ندارم،ولی خب نظرم اینه.

من نمیدونم همسرم از کدوم مدله،اما بیشتر مواقع،نامهربونیهاشو برای دلداری دادن به خودم میذارم پای شیر صفت بودنش.

مثلا،اینکه وقتی بخواد خانوادشو ببره سفر،(چه قرار باشه من همراهشون برم،یا نرم)با من هماهنگ نمیکنه،خودش با مادرش قرار میذاره وهماهنگ میشه وبه من هم خبر میده که مثلا فلان روز من برای خانوادم قراره کاری رو انجام بدم،یا جایی ببرمشون.(البته سالی دو یا سه مورد بیشتر نیست)یعنی در این موارد،نظرمو نمیپرسه،این درحالیه که من هروقت بخوام هرکاری بکنم ،اول با همسر هماهنگ میشم!خب من برام مهمه که همسرم  همیشه همه جا کنارم باشه،اما همسر انگار خیلی براش مهم نیست توی جمع ها باشم یا نباشم وهیچ وقت برای من اجباری نمیذاره وهمیشه میگه هرجور که خودت دوست داری وراحتی...دوست ندارم اذیت بشی...ناراحت

یا مثلا بعضی از مردها رو میبینم که میگن محل زندگی زن باید جایی باشه که زن احساس راحتی کنه،اما همسر من هرگز اینطوری نبوده،و حتی از محل کار هردومون،و از خونه مادرم حداقل 35 کیلومتر فاصله داریم،برای اینکه خودش به خانوادش نزدیک باشه.این درحالیه که خیلی از مردها رو میبینم که محل زندگیشون رو جایی قرار میدن که خانومشون نزدیک محل کارش باشه تا راحت رفت وآمد کنه،ویا مثلا خانوم برای بزرگ کردن بچه،به پدرمادرش نزدیک باشه خب چون هرکس با پدرمادر خودش راحت تره.

یا معمولا من اگر از همسر بخوام که مثلا پاشو بریم فلان جا،محاله بگه باشه بریم،حتما باید از چند روز قبل باهاش مطرح کرده باشم،تا تصمیم بگیریم که بریم یا نریم.ولی بعضی از مردها رو میبینم همین که زن میگه باید بریم فلان جا،بی چون وچرا،راه میفتن.برای سفر رفتنهای دونفره هامون،یا باخانواده من هم ،همسر برنامه ریزی میکنه،در کل رئیس زندگی ما همسره،طوری که،من یه وقتایی احساس میکنم دخترشم،نه همسرش!(البته خداروشکر تا حد خیلی زیادی،افکار وبرنامه هاشو قبول دارم)

اما خب همین آدم،کسیه که توی خونه به هیچ چیز گیر نمیده،برای غذا واتوی لباس ونظافت خونه سخت گیر نیست،یعنی هروقت انجام بدم،تشکر میکنه،اگر انجام ندم،اصلا بهم سخت نمیگیره و بدون غرغر،خودش انجام میده.خیلی به فکر سلامتی وتغذیمه،خیلی براش مهمه که توی گرما وسرما اذیت نشم،غیر از ماشینای خودمون وآژانس نمیذاره با وسیله دیگه ای تردد کنم،وهرجایی که باشم ،ازش بخوام،بدون غرغر میاد دنبالم.خریدهای خونه رو خودش انجام میده،مگر مواردی که سلیقه ای باشه،وخودم دوست داشته باشم.نمیذاره از خودم پول خرج کنم و براش مهمه که حاصل زحمتم رو پس انداز کنم نه هزینه.

هیچ وقت به زبون نمیاره که دوستم داره،هیچ وقت نمیتونم بفهمم که مهربونی هاش از سرعادته یا اینکه از سر دوست داشتن؟نمیتونم بفهمم کارهائی که انجام میده،فقط چون وظیفشه انجام میده یا چون دوستم داره؟

یه وقتایی نگاه میکنم میبینم من چه با خانوادش،خوب باشم چه بد،هیچ تغییری توی رویه اش نمیده،حتی ابراز احساسات هم بهم نمیکنه.وبعد خودمو گول میزنم و به خودم میگم: ببین چقدر دوستت داره، هرجوری که باشی براش فرق نداره،چون فقط خودتو دوست داره،نه کارهای قشنگت رو...

وقتایی که ازش میپرسم دوستم داری؟میگه معلومه که دارم این چه حرفیه؟

میگم تو که هیچ وقت بهم نمیگی،از کجا بفهمم؟میگه نمیدونم،خودت بایدبفهمی دیگه!

 

یه وقتا فکر میکنم چقدر من وهمسر،مدل پیرمرد و پیرزن ها زندگی میکنیم.بی هیجان و بی هیاهو!

 

 

 

 


 
74
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱   کلمات کلیدی:

سلام صبح بخیر،من خوبم،امیدوارم همه خوب باشن و تپل مپلنیشخند

میدونید چیه؟اصلا وقتائی که درگیر مسائل مادرشوور نیستم هیچ سوژه وانگیزه ای برای نوشتن نیست!اصلا میدونید اگه اون نباشه،من باید اینجارو تعطیل کنم برمناراحتپس خداروشکر که هستنیشخندنیشخند

 

از دیروز به یه چیزی زیاد فکر کردملبخند

دیروز قرار بود باهمسر، بعد از کارمون،بریم یه سر خونه خواهرم که شوهرش این روزا از ماموریت برگشته و درنتیجه،فراز وخواهرم ،خونه خودشونن.

ازونجائی که همه میدونن همسر من چقدر مهربونه،زنگ زد بهم که اگه اشکالی نداره،یه بنده خدایی از نیروهای قدیمیش پیششه، تا یه مسیری باهامون بیاد ،آخه طفلکی تازه از کار اخراج شده وخیلی کسله و دلم براش میسوزه!ومن گفتم باشه چه اشکالی داره،ببریمشمژه

من تا حدودی میشناختم این آقا پسر وهمسرش رو،چون عروسیمون اومده بودن.پسر خوبیه،چند بار هم اومده در خونمون،از همسر پول کمی (درحدصد تومن،دویست تومن)مثلا برای پول آزمایش یا دکتر بردن زنش قرض گرفته،دیروز هم رفته بود پیش همسر که یه جایی بذارتش سرکار! 

خلاصه اومدن دنبالم و بین راه،سر صحبت باز شد و ازمون دعوت کرد که بریم شمال،منزل پدرشون و ما هم گفتیم سرفرصت مزاحم میشیم وخلاصه،صحبت وصحبت وصحبت وسوال کرد که شما برنامه مسافرت خارج از کشور ندارید،که مثلا باهم بریم؟ماهم گفتیم خب ما اوایل که تازه ازدواج کرده بودیم،یه برنامه هایی داشتیم ولی بعدش فکر کردیم که کارای مهمتری داریم فعلا وشدیدا دنبال پس انداز کردنیم(منظورمون خرید خونه بود) ویه چاله چوله هایی رو باید پر کنیم.و ایشون پوزخندی زدن که ای بابا آقای مهندس،شما که اینجوری بگید دیگه ما چی باید بگیم.سوالوگفت که خودشون،برای تابستون برنامه سفر به فلان کشور رو دارن.

یا مثلا حرف از ورزشهای گرون و پولداری میزد،از مهمونی هایی که مدام میگیرن ومیرن،وچیزهای دیگه ای که الان یادم نیست.البته میدونم که دروغ نمیگفت،چون میشناسیمشون تا حدودی.

یهو، من خیلی دلم گرفت،که خوش به حالشون مردم چقدر خوب زندگی میکنن،هیچی هم که ندارن،خوشن و واسه خودشون مدام در تفریح و عشق وحالن،ولی ما که این همه زحمت میکشیم و بدو بدو میکنیم و پول درمیاریم و پس انداز میکنیم،یک هزارم اینا هم خوش نیستیم.

همسر هم که ماشااله،تا خود در خونشون،رسوندش!!!

پیاده که شد،من گفتم این که بیکار شده وهمیشه بی پوله،ببین چقدر خوشن!همسر گفت این بنده خدا،چندسال پیش،یه تصادفی کرده بود که الان دیه گرفته و اینکه پول تسویه حساب شرکت قبلیش رو هم گرفته و با همون پولا میخواد بره عشق وحال!به نظرت خوبه؟این اجاره خونش رو هم به زور میده.

همسرش،یه زن جوونه که صبح تا شب توی خونه به خودش میرسه واستراحت میکنه،خودش هم،یه آدم بی تخصص و معمولا بی پوله که سالها زیر دست همسرم کار میکرده،والان هم تا هرجا لنگ میشه،میاد که کمکش کنیم،ولی همیشه در گشت وگذار و تفریحن.

و من وهمسر دوتا آدم متخصص که از صبح تا شب،تمام روز کار میکنیم و تمام تلاشمون اینه که تا دو سال آینده،تکونی به زندگیمون بدیم.وبه خیلی از دلایل از خیلی از تفریحات و خوشگذرونی ها خودمون رو محروم کردیم.

حالا از دیروز همش فکر میکنم کدوم بهتره؟از یه طرف فکر میکنم،کار مادرسته،که به فکر آینده و زندگیمون هستیم واز طرفی اونا کارشون درسته که اگه هر لحظه افتادن مردن،تا تونستن به خودش خوش گذروندن.سوالسوالسوال

 

خلاصه...بعدش هم که رفتیم پیش خواهرم اینا و خواهرم،جوجه آماده کرده بود که  ما نموندیم،اونم داد بهمون خودمون توی خونمون کبابشون کنیم،که منم رسیدیم خونه،حوصله افطاری درست کردن نداشتم،جوجه ها رو برداشتم بردم پایین،همونجا خوردیم وساعت 10 هم رفتیم بالا.مادرشوهر هم معلوم بود،خخخخخیلی خوشحال شده بود،عاشق اینه که براشون خوراکی ببرم،حتی اگه بدمزه ترین چیز دنیا هم که باشه،کلی به به چه چه میکنهنیشخند وقت رفتن بهم گفت میخوام یه روز بابا مامانتو دعوت کنم بیان افطاری،منم گفتم نه ممنونم اونا نیستن !گفت کجان؟؟گفتم:رفتن مسافرت!یعنی بهش دروغ گفتم!!!!!نیشخندگفت خب هروقت برگشتن،بهم بگو!

چون حوصله خاله زنک بازی و جنگولک بازیاشو ندارم،چون کافیه دوباره رفت وآمد شروع بشه و خدا نکرده،یه چیزی طبق میلش نباشه،یا توهم چیزی رو بزنه،دوباره جنگ شروع میشه،اونم که حرمت هیچ سفره و نون ونمکی رو ،نمیتونه نگه داره،دست خودش نیست،منم که نه اعصابمو،نه آبرومو،نه خانوادمو از سرراه که نیاوردم!میخوام دوری و دوستی باشه فعلا.لبخند