دنیای این روزای من

اگر تنهاترین تنهایان هم شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه نداشتن هاست...اگر تمامی خلق گرگ هار شوند...و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد...تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی...ای پناهگاه ابدی... تو می توانی جانشین همه بی پناهی هایم شوی

73
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٥   کلمات کلیدی:
 
72
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢۱   کلمات کلیدی:
 
71
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱۸   کلمات کلیدی:
 
70
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٤   کلمات کلیدی:
 
69
ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱۱   کلمات کلیدی:
 
68
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۸   کلمات کلیدی:

یه سری از عذابهای روحی که من دارم،به دلیل بی اعتمادی های احمقانه منه که نسبت به شوهرم دارم،وجالب اینجاست که هرگز هیچ کدوم از سوءظن وشکهای من درست نبوده وهمیشه پیش خودم ضایع شدم.

اصلا همه خودخوریهای من به خاطر همین بی اعتمادی منه!همسر بهم میگه صبرداشته باش عجول نباش زندگیت رو اون جوری که تو دوست داری درست میکنم، دیروز تو ماشین بهش گفتم:اینارو میگی که من غر نزنم وکارت راه بیفته و من مجبور بشم در نهایت به این وضعیت عادت کنم! بهم گفت:ببین هدیه،من کاری به اینکه تو چه فکری میکنی، ندارم!خدا از انچه که در دل آدماست باخبره،و به همین خاطر،با قلب تو،با آرزوهای تو،با آینده تو شوخی نمیکنم!من از ترس خداست که تو رو گولت نمیزنم،نه از ترس تو!من برفرض که تورو فریبت بدم ،جواب خدارو چی میخوام بدم؟

سرعروسیمون هم من نگران دخالتها و بی منطقی های مادروخواهرش بودم،اما همسر بهم قول داد و خودمم نفهمیدم وهنوز باورم نمیشه که چطور،همه چیز اونجوری که من میخواستم شد!

دیشب دوباره،این اتفاق افتاد ومن حدود یکساعت توهم زده بودم و انقدر خودخوری کردم که سردرد ومعده درد گرفته بودم ونمیتونستم بخوابم.

همسر،شرکتشون واسه بیشتر مناسبتها یه سری اقلام مواد غذایی(برنج وگوشت ومرغ و پنیرو...) میده،دیروز هم برای ماه رمضون داده بودن.

وقتی رسیدیم،یه سری از اقلام رو از صندوق درآورد داد من بردم بالا،خودش رفت خونه مادرش،حدود نیم ساعت بعدش اومد،رفت توی آشپزخونه به خورد کردن گوشتها وبسته بندی مرغها مشغول شد.منم کره وپنیرو خرما واین چیزا رو گذاشتم یخچال و رفتم دوش بگیرم،وقتی از حموم اومدم ،کارهمسر تموم شده بود،دیدم روغن وعسل و گردو و این چیزا که روی کابینت بود، نیست!!!

بدون اینکه بهش چیزی بگم،هرچی گشتم دیدم نیست.حدس زدم  که وقتی من حموم بودم برده داده به مادرش.عصبانی

درنهایت ازش پرسیدم چیزای دیگه کو؟؟؟

گفت:میخوای چیکار؟گفتم میخوام بذارم سرجاشون .گفتش ول کن حالا ،فعلا گذاشتمشون یه جایی که جلو چشم نباشه،که آشپزخونه شلوغ نشه،بیا یه کم دراز بکش استراحت کن.

ومن مطمئن شدم که این کارو کرده.خیلی عصبی وناراحت شدم،انقدر که فشارم افتاده بود وسردرد داشتم.ازاینکه چرا یواشکی  اون چیزارو برده داده به مادرش؟چرا به من نگفته؟

وقتی داشت درس میخوند ،بهش گفتم نگفتی کجا گذاشتی بقیه چیزارو!!!گفت عزیزم با این سردردت چه گیری دادی آخه؟مگه الان لازمشون داری؟

وقت خواب،بهش گفتم کاش همه خوراکی ها رو میدادی به مامانت اینا!گفت واسه چی بدم به اونا؟مامانم که خودت میدونی،همیشه جفت یخچالاش پره!دوسه روز پیش هم خرید ماه رمضونش رو کرده!ضمن اینکه من وتو از اونا واجب تریم،خیالت راحت!

دیگه خوابیدیم و وقتی سحر بیدار شدم که واسه همسر شیر داغ کنم،اول از همه رفتم کابینتارو گشتم،دیدم  که همه اون چیزایی رو که من خیال کرده بودم، بدون گفتن به من، برده داده به مادرش،گذاشته ته یکی از کابینتها !!!!!

ومن از خودم بدم اومد،که برای بار هزارم! در موردش فکر بیخود کرده بودم!!!و بعدش دیگه از عذاب وجدان خوابم نمیبرد.(بعداز سحر)

من ناراحت نبودم ازینکه چرا بهشون داده،اصلا همیشه بهش میگم ما که مصرفمون کمه،هرچی از شرکت میدن بده به مامانت اینا.ناراحت بودم که چرا یواشکی؟این درحالیه که همسر بیچاره،هرگز از این کارا نکرده.واین چه توهم احمقانه ایه که من میزنم؟

حتی پیش خودم نگفتم خب اگر میخواست بدون اطلاع من کاری بکنه، بقیه چیزای فاسد نشدنی که هنوز هم پشت ماشینه،به من نمیگفت.میبرد میداد به هرکس که دلش میخواست.خجالت

چندوقت پیش هم راجع به سکه هایی که بهش داده بودن از شرکت، این توهم رو زده بودم که حتما برده داده به مادرش،درحالی که هنوز بهشون نداده بودن.روزی که بهشون دادن،بیچاره،مستقیم آورد داد به من!خجالت

همیشه از خودم خجالت میکشم که به همسرم بی اعتمادم درحالی که تاحالا هیچکدوم از توهم های من درست نبوده.من چه مرگمهناراحتدیوونه ام؟


 
67
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٧   کلمات کلیدی:

بارالها…
از کوی تو بیرون نشود
پای خیالم
نکند فرق به حالم ...
چه برانی،...
چه بخوانی…
چه به اوجم برسانی
چه به خاکم بکشانی…
نه من آنم که برنجم ،
نه تو آنی که برانی..

 

مسافر پروازرمضان: پروازت بی خطر! امیدوارم توشه ات فراوان باشد و سهم سوغات من دعای شبهای قدرشماباشد .
حلول ماه رمضان مبارک. التماس دعا!

 


 
66
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳   کلمات کلیدی:

سلام سلام صبح همه بخیر...

من خوبم،امیدوارم همه خوب باشین و پر از آرامش...

قلبقلبقلبقلب

دیروز بعد از شرکت رفتم خونه مامانم اینا،بعد از اندکی غیبت،نیشخندرفتیم بیرون با مامان وخواهرم!مامانم یه مقداری پول داشت که میخواست طلا یا سکه بخره،که یه گردنبند بلند خیلی خشگل خرید.مامانم عشق طلاست.

بعدش همسر اومد دم خونه مامانم، دنبالم،فراز ومامانش رو هم بردیم گذاشتیم در خونشون،آخه بابای فراز داشت از ماموریت برمیگشت،باید میرفتن خونشون، فراز هم یه کمی حال ندار بود،آژانس ها هم که کولر نمیگیرن،این بود که ما بردیمشون.

ساعت 8:30 شب بود که رسیدیم خونه خودمون،همسر که مثل همیشه رفت خونه مادرش،منم میوه وسبزی ها رو ریختم توی آب ویه کمی مایع ضدعفونی کننده ریختم روش که بعد از حمامم بشورمشون.پریدم توی حموم،دوش گرفتم،موهامو شسته بودم،اما تنم کفی بود،که دیدم آب قطع شد!!!!!!!تعجبهمونجوری موندم توی حموم تا نیم ساعت بعدش که همسر اومد بالا ودید من موندم بدون آب.گفت چرا زنگ نزدی بیام؟؟؟

سریع رفت هرچی آب توی سماور و یخچال خونه مادرش بود خالی کرد آورد تا من بتونم از حمام بیام بیرون.شوکه شده بودم،حالم اصلا خوب نبود،اومدم بیرون ،سردم شده بود،کلیه درد گرفته بودم،پتو آورد پیچیدم به خودم و واسه شام بهم شنیسل مرغ داد خوردم و چای نبات وساعت 10 بیهوش بیهوش شدم تا خود صبح.خدا رحم کرد تابستون بود .

انقدر شوکه شده بودم و فشارم افتاده بود،یه جورایی توی کما بودم.نمیدونم آب چرا قطع شد.سوالتا آخر شب هم نیومده بود،میوه وسبزی ها هم همونطوری موند توی اون ماده ضد عفونی کننده!که صبح شستم.اما بوی ضدعفونی کننده میدادن، شاید باید بریزمشون دور ؟نمیدونمسواللبخند 

یه عالمه کار دارم توی شرکت اما اصلا حوصله ندارم انجام بدم،ولی مجبورم.این مدیره هم که هی راه میره حرف میزنه حرف میزنه،مخ منو خورد والا.بیچاره زنش.ناراحت


 
65
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱   کلمات کلیدی: