دنیای این روزای من

اگر تنهاترین تنهایان هم شوم باز هم خدا هست...او جانشین همه نداشتن هاست...اگر تمامی خلق گرگ هار شوند...و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد...تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی...ای پناهگاه ابدی... تو می توانی جانشین همه بی پناهی هایم شوی

133
ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۳۱   کلمات کلیدی:

9 مهر صبح ساعت 5 بیدارشدم،آرایش کردم،لباس پوشیدیم و منو همسر و مامانم راه افتادیم، یه ربع بعدش بیمارستان بودیم،ساعت عمل من 10:30 بود.همسر کارای مربوط به پذیرش و بستری و اتاق و... انجام داد،ساعت 8 با مامانم وهمسر رفتم اتاق خودم.برای مامانم و همسر صبحانه آوردن،همزمان کارای قبل از عمل من انجام میشد.

وبعدش انتظار برای وقت عمل... استرس نداشتم ولی خسته و کلافه شده بودم.

از شب قبل همسر با کارشناس رویان که قرار بود واسه ذخیره خون بندناف بیاد،هماهنگ کرده بود که قبل از عمل بهش زنگ بزنه،تا اونم خودشو برسونه،هرچی  زنگ زدیم در دسترس نبود...ای بابا...عصبی شده بودم.خودش زنگ زد به موبایل همسر و گفت هروقت که خانومت رفت اتاق عمل به من زنگ بزن.من همین بلوک بغل بیمارستانم...خب خیالم راحت شد.

ده وربع اومدن توی اتاق دنبالم.مامانم بغلم کرد و بوسیدیم همو وخداحافظی کردم.خانومه یه شنل انداخت روی شونم و نشستم روی ویلچر و همراه همسر رفتیم اتاق عمل،همه تلویزیونهای توی راهروها هم تصویر جنازه های فاجعه منا که روی هم انباشته بودن رو نشون میداد.چه حس بدی بود...

داخل اتاق عمل شدیم.داشتیم جدی جدی مامان بابا میشدیم...همسر باید میرفت لباس مخصوص بپوشه و بعدش بیاد سر عمل،بغض کرده بودم.همسر بغلم کرد،دستمو بوسید و گفت برو به سلامت خدا پشت و پناهت،و رفت...

من داخل یه اتاقی بودم تنها روی تخت، منتظر... آدمای مختلف توی اتاق عمل هی میومدن باهام شوخی وخنده وحرف میزدن که مثلا استرس من کم شه.من استرس ندارم بابا،ولم کنید،حوصله ندارم حرف بزنم....

کارشناس رویان اومد و باهام خوش و بش کرد .

دکتر خودم اومد و حالمو پرسید ومن کمی خوشحال شدم.

بعدش فیلمبرداراتاق عمل اومد و اسم همسرو پرسید و اسم نی نی رو پرسید وگفت یه پیغام واسه نی نی بذار و  یه کم سربه سرم گذاشت .

ورفتم برای عمل و کار شروع شد... بعداز کارای اولیه  ،دکتر بیهوشی همینطور که داشت آمادم میکرد برام مرحله به مرحله توضیح میداد که داره چه کاری داره انجام میده و چه اتفاقی میفته....منم دیگه بیقرار دیدن عروسکم بودم،حوصله حرف اضافه نداشتم.

مطمئن که شدن از بیحسی من،دکتر خودم کارشو شروع کرد،

توی یک دقیقه اول فقط تکون حس میکردم،

بعدش احساس کردم زیر دنده چپم خالی شد،انگار مثلا یه بالش از زیر دنده چپم بیرون کشیده میشد،کمی هول شده بودم،ترسیده بودم،حس میکردم باید یه کاری بکنم،

که...

بعد از چند ثانیه شنیدم دکترم با صدای مهربون گفت :سسسسسسسسسسسسسسسلللللام!!! وبعدش صدای گریه دخترم "رز".....قلبساعت ۱۱:۲۳ بود.

همسرو که تا حالا پشت شیشه بود،صداش کردن اومد داخل،چقققققققدر دکتری بهش میومد،همونجا تصمیم گرفتم بهش بگم وکالتو ول کنه بره دکتر بشه.خنده

رز دیگه از شکم من اومده بود بیرون،آوردنش پیش من،صورتشو ،لباشو میمالید به صورتم و من از اون همه لطافت و نرمی و صدای ظریف گاه به گاهش که توی گوشم بود از هیجان قبلم داشت وایمیستاد.قلب

چیز زیادی یادم نیست ولی توی فیلم دیدم که  مدام میگم  دماغشو به صورتم نچسبونید راه نفسش بسته نشه.

من گریه میکردم از هیجان،همسر اومد بالاسرم گفت خوبی؟با اشاره چشای اشک آلودمو بستم که آره خوبم.بغل

بعدش،رفت بالا سر نی نی.قیچی دادن دستش ،بند ناف نی نی رو برید،صداشو میشنیدم که بهشون میگفت،سردش نشه ،چقدر قشنگه،چقدر سفیده،سردش نشه....

وبعد هم خودش در گوش دخترکمون اذان گفت و بهترینها رو براش از خدای مهربون خواست ....لبخند

دکتر داشت شکممو میدوخت ،همسر اومد کنارم،دستمو گرفت،پیشونیمو بوسید،از دکترم تشکر کرد ورفت...

ومن رفتم ساعت 11:30 ریکاوری،که از همه سختتر بود،بیخودی بیشتر ازدوساعت اونجا بودم،دیگه اعصابم خورد شده بود و دلم شور مامانمو میزد و میدونستم که الان طفلک مامانم اون بیرون،دیگه از استرس توانایی ایستادن هم نداره.البته میدونستم که همسر خبر از حالم داده به مامانم. جو اونجارو هم اصلا دوست نداشتم.سبز

بالاخره،ساعت2 بعدازظهر،ازونجا که اومدم بیرون ؛همونطور که گفتم،اولین کسی که پشت در منتظر بود ، مامانم بود همین که آوردنم بیرون،سراسیمه،دنبال تخت میدوید و میپرسید مامان خوبی؟؟؟خوبی مامان؟؟؟....بااشاره سر بهش گفتم خوبم و اون دیگه سرعتشو کم کرد و منو بردن به اتاقم وکارامو کردن و مامانم اومد و بعد همسر و بعد مادرشوهر و خواهرشوهر که چنددقیقه بود رسیده بودن.


 
132
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۳۱   کلمات کلیدی:

پانزده روز مونده به زایمانم وقت آتلیه داشتم،قبلش رفتم آرایشگاه برای براشینگ موهام.بعدش همسرغرغر کنان اومد دنبالم رفتیم.دوست نداشت بیاد به زور من اومد ،ولی اونجا خیلی همکاری کرد وخوب شد عکسامون.

دیگه کم کم آماده میشدم برای اومدن نی نی.مرتب کردن وسایلمو سفارش خرید مایحتاج خونه به هممسر..سنگین شده بودم،11 کیلو اضافه شده بودم ولی لگنم و کمرم انگار دقیقا شکسته بود!

خوشحال بودم ازینکه نی نی رو چندروز دیگه میارم و میبینمش و از سنگینی درمیام.اما از طرفی هم دلم گرفته بود ازینکه روزای آخری بود که نی نی فقط مال خودم بود و از چند روز دیگه باید با بقیه شریکش میشدم.

دوروز مونده به زایمانم سالگرد عقدمون بود،بیرون رفتن و کادو خریدن که برام سخت بود،تلفنی یه جعبه گل خوشگل سفارش دادم و فرستادم شرکت برای همسر،حدود ساعت 12 ظهر بود که زنگ زد و ازین کارم کلی ذوق کرده بود وکلی تشکر کرد.ولی ازش خواستم که چیزی واسم نخره،چون من فقط قصدم یادآوری و تبریک بوده،اما شب که اومد بهم یه سکه کادو داد.

.اون شب آخرین شب دونفره من و همسر بود،تا نزدیکای صب فیلمهای عروسی و نامزدیمون رو نگاه کردیم و خاطرات خوبمون مرور شد و من کلی احساساتی شده بودم ، همسر هم رقص و اداهای دوستا و فامیلارو مسخره میکرد و میخندیدیم...

فرداش یعنی روز قبل از زایمان،همسر نرفت سرکار،که کاری اگر مونده انجام بدیم و جمع وجورای آخرو بکنیم...

قرار شد همراه مادرشوهرم عصر بریم خونه مامانم اینا که به صارم نزدیکه،که فردا صبح زود از همونجا بریم بیمارستان.اما چون دایی همسر با خانواده از شهرستان داشتن میومدن،بنابرین مادرشوهر نیومد باهامون...من وهمسر رو از زیر قرآن رد کرد و گفت فردا قبل ازینکه شما برسید بیمارستان من اونجام،خیالت راحت!مژهو رفتیم خونه مامانم .

خواهرم اینا هم اومدن خونه مامانم و هممون اونجا بودیم.کلی بهمون خوش گذشت،منم تا آخرین لحظه ای که میتونستم غذا و خوراکی خوردم.چون فرداش کلا نباید چیزی میخوردم و بعدش هم چون اصلا استرس نداشتم ،تمام شب خیلی خوب خوابیدم ....

  


 
131
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۳٠   کلمات کلیدی:

سلام

با اجازتون،ازهرکجا که یادم بیاد مینویسم...

....شهریورماه دیگه خونه بودم و استراحت میکردم،فقط دو سه روز درهفته میرفتم میموندم خونه مامانم.دو روز هم توی شهریورماه مامانم وخواهرم اومدن ،همراه مادرشوور، وسایل نی نی رو چیدن و هم یه خونه تکونی کلی کردن برام.

روزایی که خونه بودم ،کتاب میخوندم و توی اینترنت بودم.اصلا هم راه نمیتونستم برم .شکمم خیلی کوچیک بود،ولی خیلی ورم کرده بودم وتکون نمیتونستم بخورم.شام وناهار هم  مادرشوور میپخت برامون میفرستاد.که واقعا دستش درد نکنه.هرروز هم نوه اش رو میفرستاد پیشم که اگه کار داری گردگیری،کارای خونه یا هرچیزی، واسم انجام بده.البته من اجازه نمیدادم که اون بچه به زحمت بیفته ولی خب همین که لطف داشتن،یادم نمیره ...تااینکه یهو زد و زن برادر مادرشوور توی شهرشون،عمل کرد،مادرشوور جوگیر هم دوتا نوه رو برداشت و بر سر زنان رفت ...خنده دار اینجاست که باهاشون قهر بود.... باز جای شکرش باقیه که نگفت پسرم باید منو ببره خودش با اتوبوس رفت....من موندم وپدرشوهری مریض که نیاز به رسیدگی داشت.البته مادرشوهر رفتنی به من گفت پدرشوهرت یه ساندویچی چیزی میخوره واسه غذاش زحمت نیفتید فقط داروهاشو بدید.ماهم گفتیم چشم مادرشوور جان!!

ولی خب دلم نمیومد که،فکر کن بابای خودم ...مگه میتونم ببینم بابام هی غذای بیرون بخره اونم این مرد بیچاره مریض...ناراحت

حالا علاوه براینکه غذای خودمونو میپختم،واسه پدرشوهر هم میذاشتم غذا توی سینی و هن هن کنان از پله ها میبردم پایین و داروهاشو هم بهش میدادم... اوهخخخخ

تازه خونه مامانم هم نرفتم گفتم این بنده خدا دیگه خیلی تنها میشه.توجه داشته باشید که درین جور مواقع،  موجودی به اسم خواهر شوهر انگار در این خانواده از دنیا رفته!!!!تعجبخب دختر بیا یه سر به پدرت بزن،دلت سنگه مگه آخه؟؟؟سواللامصصصب!!!زنداداشت هم که حاملست خیر سرش!!!شاید اصلا نتونه به بابات برسه!!!

بعداز چندروز مادرشوور زنگ زد به همسر که میتونی بیای دنبالمون؟؟؟؟؟؟همسر هم بیچاره اصولا همونطور که میدونید  به کسی نه نمیگه چه برسه به مادر!!!!!!گفت میدونی که زن من امروز و فرداست که بچش بیاد،کجا رهاش کنم؟؟؟؟؟؟؟؟ولی خب حالا یه جوری میام.

دیگه صبح زود پاشد حرکت کرد رفت دنبالشون،ظهر رسیده بود ناهار خورده بود و دوباره راه افتاده بودن به سمت تهران...!!!متفکرآخه مادرنمونه!!!نمیترسی توی راه ونیمه راه خسته کوفته این همه ساعت پشت سر هم رانندگی کنه، بلایی سر این بدبخت بیاد؟؟؟دیگه خداروشکر به خیری گذشت.... اون روز هم به پدرشوهررسیدم و دیگه مادرشوور تشریف آوردن .هورا

همون شب مادرشوور زنگ زد بالا کلی تشکر و شرمندگی و دعا وایشااله جبران کنمو....لبخندزبان میخواستم بگم تو فقط محبت کن، زندگی مارو کوفتمون نکن، ما از تو هیچی نمیخایم واللللا ...چشمک


 
130
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢۳   کلمات کلیدی:

سلام سال نو مجددا مبارک

ایشااله امسال شادی و پول و برکت و دلخوشی ول کنتون نباشه.ایششششاالهقلب

دلم خیلی براتون تنگ شده.قربون دلای مهربونتون برم که احوالپرسم هستید و بیخیال منو وبلاگم نشدید.

باید بگم اصلا هم تقصیر نی نی نبوده که ننوشتم .... یعنی راستش چرا یه ذره به خاطر سرگرم بودنم به امورات نی نی هم بوده ولی بیشترش تنبللللللللللی بوده ...بعللله!!!

زیاد حرف نزنم که این نی نی من تا بیدار نشده یه چند تا عکس بذارم ازشلبخند

حرفامو بعدا میگم حالا بریم عکس!!!!!!!

اینجا وقتیه که تازه از بیمارستان اومدیم خونه .دوروزشه  رز خشگلمماچبچم خیلی پهلوون بود با وزن 2640 دنیا اومد.دکترش میگفت این چیه زاییدی این همه زحمت ،این همه خرج ،خب یه ذره بزرگترشو میزاییدینیشخند

 

اینا عکسای دو ماهگیشهقلب

اینام عکس 5 ماهگی رز من

اینم عکس دیروزشه

ایشون هم که معرف حضورتون هستن پسر خاله ی رز ، آقا فراز شیطون،(به قول مامانش گودزیلاقلب)

خب اینم  از عکسای دختر کوچولوی ما....ببخشید دیر شد.

الان رز 6 ماه و 13 روزشه،خداروشکر هم وزنش خوبه و هم قدش بلنده دخترمون.قلبمن شیرم خیلی کم بود و فقط تا دوماه در کنار شیر خشک شیر منم خورد اما دیگه از دوماهگی فقط شیر خشک خورد ومامانشو راحت کردلبخند

حرف زیاد دارم واسه گفتن...از همه مهمتر زایمانم که بهترین اتفاق وقشنگترین خاطره زندگیم بود...توی پستای بعدی مینویسم انشااله.تصمیم دارم ازین به بعد بازم بنویسم .به همتون هم سر میزنملبخند

فقط اینکه من فعلا سرکار نمیرم و خونه داری میکنم نیشخندو نی نی داری و شوهر داریزبان

فقط بگم که خیلی سخته بعداز 12 سال کار،بشینی توی خونه.... و با این فسقلی هیچ جا نتونی بری ،نه کلاسی نه مهمونی نه پیاده روی نه ورزش،تازه ازین بعد روزای بلند تابستون....گریهبیچاره همسر که دیگه سایشو با تیر میزنم...

تا از بیکاری دیوونه نشدم،برام بگید توی زمان بیکاری و وقتی که نی نی هاتون کوچیک بود چه جوری سرگرم بودید؟؟؟؟؟

مواظب خودتون باشید دوستای مهربونقلب

 

 


 
 
ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢   کلمات کلیدی:

سلااااااااام

سال نو مبارک...

دلم برای همه دوستای عزیز وبلاگی تتتننگ شده خیلی.

دخترم "رز" پنج ماه و بیست روزشه.عزیز دلم خیلی شیرین شده،دلم میخواد عکسشو بذارم ولی نمیدونم چرا امکانش برای من نیست.در اولین فرصت سعی میکنم عکس بذارم .

ازین به بعد مینویسم.

سال خوبی داشته باشید.

دوستون دارم ۱۰۰۰ تا


 
128
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٤   کلمات کلیدی:

دختر م روز9 مهرماه94 ساعت11:23  با اومدنش دنیای من وهمسر رو رنگی و زیباتر کرد....

عروسک زیبای من،خوش اومدیقلبممنونم که با اومدنت مارو لایق پدر و مادرشدن کردیقلبقلب

دخترکم 

تو زیباترینی... .همیشه با این باور زندگی کن...

تمام روزهات،پر از لطف خداماچماچ


 
127
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٤   کلمات کلیدی:

سلام صبح بخیر

امیدوارم همه خوب،خوش،سلامت،لاغر وشیک باشید. نه مثل من ،تپلو،تنبل،غرغرودلقک

امروز یه احساس خاصی دارم،این هفته آخرین هفته سرکار اومدنمه.خودم که دلم میخواست تا به دنیا اومدن جوجکم بیام سرکار ولی همسر و بقیه میگن ول کن بابا دیگه ....

خلاصه که از هفته آینده بخور بخواب و عشق و حال....

البته یه سری کارا دارم که باید انجام بدم.

حتما این یکماه ونیم باقی مانده رو مرتب استخر و یوگا برم.

بچه دختر خالم که خرداد ماه به دنیا اومده،هنوز من وخواهرم دیدنش نرفتیم هدیه بهش بدیم،حتما باید بریم. 

اتاق نی نی رو باید به کمک همسر کامل و مرتب کنم و یه روز مادر ومادرشوهرمو بگم بیان هم یه دستی به سروگوش خونه بکشن و هم وسایل نی نی رو ببینن که چیز ضروری جا نیفتاده باشه از خریدای نی نی.

خودم هم کم کم کارایی که میتونم رو باید انجام بدم.ولی خب خیلی محدود وکوتاه.چون این روزا انگار شانس با آدم نیست،جمعه هفته پیش توی حموم یه فرش کوچیک گرد که زیر میزناهار خوری آشپزخونه میندازمیش  رو گفتم بشورمش و سخت هم نبود،شستمش و تموم شد.وقتی میخواستم خودمو بشورم دیگه خسته شده بودم،نشستم روی صندلی،داشتم موهامو شامپو میزدم که یهو صندلی شکست و من پخخخخخش حمام شدم.خندهقهقههالبته هیچ جام درد نگرفت ولی خب خیلی ترسیده بودم،با جیغ من همسر که سر نماز بود،نمازشو نصفه ول کرد و دوید توی حموم،اصلا نمیتونست از روی زمین بلندم کنه.هزار کیلو شده بودم وهمش سر میخوردمخنده

دوروز پیش هم توی خونه مامانم اینا توالت فرنگی ندارن،ازین پلاستیکی ها گذاشتن،روی اون بودم که یه دفعه شکسسست،اگه دستمو به شیر آب نگرفته بودم،این دفعه توی توالت ولو میشدم.خندهنمیدونم چرا این طوری میشه.سوالیعنی به خاطر وزنمه؟؟؟اما من الان 72 کیلو هستم .بعضیا که توی حالت عادی هم همیشه سنگین تر ازین حرفان،چه جوری زندگی میکنن؟

راستی رشد وزنم خیلی کمتر شده،دوهفته پیش 72 کیلو بودم،تا همین دوسه روز پیش ،وزنم کم شدو الان دوباره شدم 72 کیلو،فکر میکنم به خاطر شام نخوردنم باشه.که خب ازین بابت خوشحالم.چون دکترم دفعه پیش گفت وزن بچه خیلی خوبه،ولی وزن خودت دیگه نباید خیلی زیاد بشه،منم مولتی ویتامین رو دیگه هرروز نمیخورم و هفته دوتا میخورم.

پنج شنبه با مامانم رفتم کلاس نی نی داری.خب اکثرا خانوما،با همسرشون میان و بعضیا هم با مامانشون،همسر من که همراهم نمیاد،نیمدونم چرا!!!!میگه حوصله کلاس نداره،میگه من خودم همه چی بلدم!!!من میمونم سرکار واسه تو ونی نی پول دربیارمنیشخندخب منم با مامانم رفتم،بیچاره مامانم موقع آموزش نگهداری نوزاد ،خوابش گرفته بود،میگفت اینا رو که خب همه بلدن دیگه.ولی خب از حرفای دکتر روانشناس خوشش اومد.بعدش هم باهم رفتیم نمایشگاه مادر و کودک و واسه نی نی و فراز اسباب بازی خریدم.جمعه هم با همسر رفتم و کالسکه و لوستر اتاقش رو خریدیم.

خب دیگه من برم به کارا برسم و بقچمو ببندم که دیگه تا آخر هفته تحویل بدم و برم پی زندگیم  ناراحت11 ساله که همیشه شاغل بودم و هیچ وقت بیکاری و تو خونه موندن چند ماهه نداشتم ،الان دلم میگیره که دیگه نباید بیام سرکار.ناراحت

 

 


 
126
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٢   کلمات کلیدی:

سلام دوستای خوشگل و مهربونمماچالهی دلاتون پر از شادی باشهلبخند

اول از همه بگم که از تنبلیه که نمینویسم،وگرنه هیچ دلیل دیگه ای نداره.خجالتواقعا خیلی بی حال و حوصله شدم.اگه این سرکار اومدنم نبود که فکر کنم از تنبلی و کرختی حتما محو شده بودم.

اصلا به خودم نمیرسم،خدا کنه بعداز به دنیا اومدن نی نی خوب بشم.

از روزا بگم که همینطوری نمیدونم چه جوری پشت سر هم و تندتند میگذره.و من هیچ کاری نمیکنم.گاهی هم کلاسای بیمارستانو میرم.توی شرکت هم دیگه تقریبا کار زیادی ندارم،از صبح میام میشینم پشت میزم و هیچ کار خاصی ندارم.مدیرمم گفته که صبح هرساعتی دوست داشتی و راحت بودی بیا.لبخند

از همسر خوشم نمیاد،نمیدونم چرا...بی معرفت شده،بی توجه،بی خیال،همش کار،همش فکر جمع کردن پول،همش نق ونوق وزن و ورژیم و چربی و قند بالا... منم که اصلا حوصلشو ندارم.درست شدیم مثل یه پیرزن پیرمردی که توی یه خونه باهم زندگی میکنن و مشکلی هم باهم ندارن...البته از نظر پول و تامین مایحتاجم بیشتر از قبل حواسش هست و همینطور به نوبت دکتر و این چیزام خیلی حواسش هست!!!ولی به خودم نه...خب من شرایطم تغییر کرده،نگرانیهای بعداز دنیا اومدن بچه،خیلی فکرمو درگیرمیکنه.اما اون چشه؟؟؟؟  

یه مشکلی که این روزا دارم اینه که اصلا نمیتونم باهمسر حرف بزنم،حرف میزنیما زیااااد،ولی همش راجع به کار و برنامه های آینده و پس انداز و این چیزا...اما من راجع به دلخوریها و توقعاتم اصلا نمیدونم چه جوری باهاش حرف بزنم.قبلا با دعوا و گریه و غرغر هم که بود حالیش میکردم که نیازم چیه و ازچی ناراحتم،ولی مدتیه احساس میکنم فقط باید از خدا بخوام،ضمن اینکه همسرم درجریان خواسته ها و توقعات من هست.وزیاد گفتنش دیگه تکراریه و فقط منو کوچیک میکنه.شاید از بس توی این سالهای گذشته گفتم وگفتم خسته شدم،شاید به معنای واقعی همه چیز رو به زمان سپردم و ایمان واقعی پیدا کردم به اینکه اگر قرار باشه چیزی تغییر کنه،این فقط خداست که میتونه شرایط رو عوض کنه.و من از بنده خدا توقعی نداشته باشم.نمیدونملبخندفقط خوبیش اینه که اینجوری آرامش همسر فراهم شده.لبخند

دلم مسافرت و خوشگذرونی وتفریح میخواد اما همسر میگه بذار بعداز تولد بچه.خب اون موقع که دیگه من همش گرفتار بچه داری میشم دیگه خوش نمیگذره بهم.مامانم اینا با خاله هام،هفته پیش حدود 8 روز همشون رفتن مسافرت ولی من وهمسر نرفتیم.من کلی غصه خوردم.البته که میدونم اگرهم میرفتیم اصلا طاقت شلوغی رو ندارم،قطعا اذیت میشدم.

شایدم ایراد از منه...به نظرم همه عقایدشون برعکس منه.با هییییچ کس تفاهم ندارم.

فقط با نی نی حالم خوبه،حس کردنش،بودنش بهم انرژی میده،و "فراز" که واقعا عاشقشششم و از تماشا کردنش لذت میبرم،از حرف زدنای به شدت،دست و پا شکسته اش وشیرینش کیف میکنم.و بابت بودنش،با تمام وجودم،مدام خدارو شکر میکنم.تا به دنیا اومدن دخترکم،فراز دوسال ونیمه میشه....

خریدای خوب و خوشگل واسه نی نی کردم تقریبا90 درصد چیزای ضروری تاسه چهار ماه اولشو خریدیم دیگه. 

امروز سی هفته و دو روز هستم.72 کیلو شدم،دکتر دیروز بهم گفت توی دوماه باقی مانده میتونم تا 4 کیلو دیگه چاق بشم،یعنی ماهی 2 کیلو. نی نی کوچولوی من حدود 1600تا1700 وزنش شده. آزمایشا و سونوها همه چی خوبه،هم من ،هم نی نی.بابت ورم زیاد دست و پام هم که گفت چون فشارم پایینه،اشکالی نداره. 

تا حالا ماهی یکبار میرفتم پیش دکترم،دیروز گفت ازین به بعد باید دوهفته یکبار برم.

دوست دارم تا آخرش بیام سرکار،ولی همسر غر میزنه.البته خودمم دیگه اینجا تو شرکت از همکارام خجالت میکشم،تا اون موقع دیگه خیلی تابلوچاق میشم. 

فکرم خیلی پریشونه،البته حالم بد نیستا،شاید بیخودی نگرانم. برام دعا کنید.

برای همه آرامش و خوشبختی آرزو میکنم...

 


 
← صفحه بعد